تولد
عشق
شادی
اشک
نفرت
مرگ
میان هزاران حس و لحظه،
به لحظه ی آخر فکر می کنم؛
آن ثانیه ی مبهم سکوت قبل از پایان.
آن لحظه که آخرین عبورم را در برابر رفتن باور می کنم، به چه فکر خواهم کرد؟
به چشم هایش نگاه می کنم
به چشم هایم نگاه می کند؛
پایان!
به این کلید رمزآلود نیستی فکر می کنم
به آنکنه در آن لحظه ی آخر، آن پسرک 13 ساله که همسان کودکیمان بود به چه فکر می کرد؟ وقتی سایه ی تانکی آهنین وجودش را احاطه کرد
به لحظه ی آخر فکر می کنم
به آن جراح جوان، وقتی در هجوم جاده، سایه ی تمام کننده ی تریلی راننده ای خمار را بر چهره اش می دید به چه فکر می کرد؟
به لحظه ی آخر فکر می کنم
به معدنچی ای که در قلب زمین حبس شد و آخرین مولکول اکسیژن را بلعید، بی امید به نور، بی نوری برای وداع با تک عکس خاک گرفته ی ته جیبش
با چشمهایی درخشان و خیس در سیاهی به چه فکر می کرد؟
به آخرین لحظه فکر می کنم
به آخرین فکر مشوش مردی که بوف کورش را در اتاقی پر گاز آرام کرد
به آخرین لحظه فکر می کنم
به آخرین نفس مادری که در اتاق زایمان اولین گریه ی نوزادش را شنید و عزم رفتن کرد
به مردی که عکس کودکش را بوسید و به روی مین رفت
به آن ثانیه ی مبهم
آن لحظه ی قبل از پایان
آن زمان که می دانم همه چیز تمام است
آن ثانیه ی رمزآلود به چه فکر می کنم؟