شعر #محمد_علی_بهمنی
صداخوانی و تنظیم #مهتاب_جعفرپناه
تنظیم نهایی #آرتا_رحیمی
قطره قطره اگرچه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که میپنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی ام دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوام
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت
بنشین غمی نیست
حوای من
بر من مگیر خودستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت
آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد
در میان مردگان هم همدمی نیست
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن
ولی در هیچ سویت
مَحرمی نیست
من قصد نفی آزی گل و را باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم
شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم زوشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش
مرهمی نیست
شاید
و یا شاید
هزاران شاید اگر چه
اینک به گوش انتظارم
جز صدای مبهمی نیست