در این شماره صدای مارا از خیابان می‌شنوید. در ابتدا یادی می‌کنیم از فرار دیکتاتورها. سپس از دوستی یاد می‌کنیم که صدایش را از پشت شیشه‌ی قطار شنیدیم و به این بهانه به روایت شهری می‌پردازیم که هنوز ساکن آن هستیم.

از خانواده‌ای میگوییم که مثل منوی رستوران ته‌دیگ، اصل تهرانی‌اند. پس از آن از زنان بارداری می‌گوییم که حاضر نیستند گناه به دنیا آوردن یک شهرستانی دیگر را بر عهده بگیرند.

در کنار خط راه‌آهن و پاسگاه نعمت‌آباد قدم می‌زنیم. سپس به میدان انقلاب می‌رویم و با مهدی بداخلاق احوالپرسی می‌کنیم. از دستهایی می‌گوییم که دیوارهای تهران را از انحصار نقاشی‌های شهرداری درآورده‌اند. بعد از آن، از فاجعه‌ای میگوییم که اسمش را نماد افقی شهر گذاشته‌اند. سپس در خیابانهایی قدم میزنیم که روزی آدمها به جای ماشینها در آن حرکت میکردند. با شمس لنگرودی همراه می‌شویم و سپس قصه‌ی مسیح و یهودا را از زبان ساموئل میرانتین می‌شنویم. در پایان باز درودهایی میفرستیم و به واسطه‌ی خسروگلسرخی از پیراهن کارگران و دهقانان میگوییم.

فراموش نکنید که «بعضی روزها از آنچه در تقویم می‌بینید به شما نزدیکترند.» دست از شوخی بردارید. بشنوید و با ما بگوئید؛

تاریخ انتشار؛ ۲۴ دی ۱۳۹۰