در این شماره با یادی از شریعترضوی، قندچی و بزرگنیا آغاز میکنیم. به خاطراتمان از دانشگاهی سر میزنیم که هیچ شباهتی به عکس پشت اسکناس پنجاه تومانی نداشت و با سانتیاگو، آیدا، خاکوبو و سالوادور به روزهای پس از کودتا میرویم.
از زبان دانشجویان دههی شصت میلادی آمریکا وضعیت آکادمی ایرانی دههی هشتاد شمسی را روایت میکنیم و در نهایت با گزارش ساموئل میرانتین از جایی در اطراف تهران همراه میشویم و از شما میخواهیم تا نزدیکتر بیایید، تا از زبان ضیاء نبوی بشنوید که گفته بود
« در این چند ماهی که در این زندان به سر می برم گاهی وقتی افکار و رفتارم را در طول شبانه روز مرور می کنم به نتایج عجیبی می رسم، احساس من این است که کم کم زندگی ام از محتوای انسانی تهی می شود و به خلق و خوی حیوانی رجعت می کنم! منظورم این است که غریزه ی صیانت نفس و میل به زنده ماندن، کم کم به اصلی ترین محرک و دغدغه ام بدل شده است و گوئی جز زنده ماندن هیچ مساله ی مهمی برایم وجود ندارد! برای مثال وقتی از اتاق خارج می شوم، تمام تلاشم را می کنم تا به کسی نگاه نکنم و یا ارتباطی برقرار نکنم، اگر کسی از حیاط خوابها طبق معمول چیزی از من خواست خودم را به نشنیدن بزنم و در کمال بی اخلاقی خواسته اش را رد کنم! بر سر صف توالت و حمام مثل انسان های اولیه جدل کنم و در ضمن مواظب باشم که کمترین تماس ممکن را با دیگران داشته باشم! باور کنید من اصلا آدم وسواسی نیستم اما اینجا احساس می کنم باید از نفس کشیدن هم ترسید! بعضی شبهای زمستان وقتی به زندانیان حیاط خواب نگاه می کردم که در این سوز سرما در هواخوری می خوابند و دو یا سه نفره زیر پتوهای نمناک و آلوده می لولند، از اینکه هیچ حس ترحم و دلسوزی دیگر در من وجود نداشت دچار حیرت می شدم، گویی کاملا پذیرفته بودم که کار جهان و آدمی همین بوده و همین خواهد بود. چگونه می توان اخلاقی بود، در جائی که انسان حتی برای لحظه ای هم جسارت ندارد که خود را جای دیگران بگذارد؟»
در پایان درودهایی خواهیم داشت همراه با فریادهای مردی که از زبان ما سخن گفت. این شماره را با رویاهای کابل به پایان میرسانیم.
فراموش نکنید که « صنفی، سیاسی است». بشنوید، به اشتراک بگذارید و با ما بگویید؛ تاریخ انتشار : ۱۸ آذر ۹۰