قفس، قصه منتظران و چشم بهراهان دربند است، قصه وقتی "همه منتظر و چشم براه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهائی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دستجمعی در سردی و بیگانگی و تنهائی و سرگشتگی و چشم براهی برای خودشان میپلکیدند." این داستان کوتاه را به قلم صادق چوبک بشنوید:.