این من بودم. مصطفی ی جدیدی که هیچ کس باور نمیکرد. پسر ها به من میخندیدند، سربسرم میگذاشتند و کار هایم را شوخی می انگاشتند. و همکلاسی های دخترم هم گاه با تعجب و گاه با خنده ای زیرزیرکی سراپایم را ورانداز میکردند. و سعی میکردند چیزی را برای تعریف کردن به بقیه ندیده باقی نگذارند. زده بودم به بیخیالی. منی که از بچگی با اضطراب بزرگ شده بودم . منی که عادت نداشتم لحظه ای را بدون دغدغه، بدون استرس، بدون فکر گذشته و اینده بگذرانم. حالا انگار که یکی ده ثانیه دستش را روی دکمه ی ریست ام نگاه داشته بود. عوض شده بودم. قمار بزرگی راه انداخته ام. مطمئن نیستم که میبرم یا میبازم اما می دانم زندگی ام را به راه قبلی باخته ام.