الان که اینو مینویسم سر کلاس درمان 4 نشسته ام. سه کنج ته کلاس. بغل دستم یاسین داره دقیقه ی نود تکلیف کاراموزی می نویسده با لپتاپ گنده ای که سعی میکنه از دید معلم پنهونش کنه. همان کاری که من ساعت پیش می کردم. حمید کنارش سرش را روی دستش گذاشته است و روی میز خوابیده است. و ارمان اخرین نفر این ردیف به گوشی اش خیره شده. وضع بقیه ی کلاسم بهتر نیست. ما خوار شدیم. با انتخابی که توی نوجوانی، وقتی هنوز هیچ هویتی نداشتیم مجبور به انتخاب شدیم. ما خوار شدیم وقتی به دانشگاه اعتماد کردیم و کردیم انچه گفته شد و نمره اوردیم ولی همان بچه دبیرستانی شاشوی تخس خودخواه نادان باقی ماندیم. حق ما این نبود. حق شما این نیست که جونتون رو به همچو منی بسپارید. ما خوار شدیم.