“الذكريات التي لا تموت، تميت خاطراتی كه نمی‌ميرند، می‌كشند...” ______________________________ به شهادت پنجره‌ی اتاق و کبوترهای بی‌دغدغه که در دستانت پناه می‌گرفتند، دوستت داشتم.

از تو متنفرم حالا! از تو که هستی، وقتی خودت نیستی، که هستی، در چشم به راهی‌های من. در فصلهایی که با نبودنت آغاز می‌شوند. در دی‌ماه، این قتالترین ماه سال! که نبودنت را فصل به فصل منتقل می‌کند.

در غروب این جمعه، که آه می‌کشم، و جای دست‌هایت را از دلم پاک می‌کنم. به بودنت در نبودنت خو گرفته ام! و شادمانی من تنها همین که دلم را به خاطرات تو بسته‌ام.

تو تقسیم شادی‌های منی به هر صبح که با نبودنت آغاز می‌شود، و من در رفتن تو گم شده ام.

چون مادران به انتظار شهید دلم روشن است که تو می‌آیی

همانطور که دلم خوش بود به یک “همیشه با هم می‌مانیم”

حالا در دلم نام تو‌از آسمان میرزید و دلم هزار پاره می‌شود. وقتی به تو فکر می‌کنم خاطراتت یکی یکی شکوفه می‌زنند و نبودنت معجزه‌ایست که تا ابد می‌ماند. نبودنت را ایمان آورده ام تو همراه منی پشت همه‌ی این کلماتی که از تو میگویم و این کلمه‌ها که به تو, از من نزدیک‌ترند…