شُرّا
collage (Carlsen,Barahani) my collage June 24th دیروز من چقدر عاشق بودم فرزند چشمهایم شاد تو بودم وقتی که تو قد راست کرده بودی و یکبند فریاد میزدی من دوست دارم من دوست دارم من دوست دارم
بعدش نشسته بودی و حرفی نمیزدی تنها از حواشی شاد نگاه بادامت خورشيد میدميد يک جفت چشم گوشتی از زير شانههايت عريان نگاهم میکردند و چشمهايم را میبستند تا لذتم مرا ببرد سوی بازوی کوچههايت بوی اقاقيا و لمسِ خزه در عمق آبهای جنونآميز وَ بالا کشيده شدن چون موج در شب مهتابی و بازگشت و، مهرهی ماهی مانند و عطر شور تراشيده شدن از تو، وقتی که اختلال داغی از حد فاصل زانوها و قلبم زبانه کشيد اسبی شبيه سبز که از يک ستاره به آن سرسرا سکوت سرازير ساز و من، خدا خدا که دنيا پايان نيابد و چرخش زمان و زمين جاودانه باز بماند مثل همين تو که در يک همان متبلور میشد ديروز من چهقدر عاشق بودم عاشقتر از هميشه و امروز