مونولوگ تئاتر کلافه ها [سرما خورده بودم فقط سرما:)) آخرش انقدر بغضم گرفت که نمیتونستم بقیش رو بخونم]
ادمهاى قصه من كلافه ان خودشون رو تو لباسا شون قايم ميكنن اوركوتهاى بلند ميبوشن سر هاشون رو تو كلاه هاشون قايم كردن دست هاشون رو توجيباشون قايم ميكنن گوش هاشون رو با هدفون پر ميكنن تا صداى بيرون نياد هزار تا جوراب بپوشن ،هميشه نك انگشتهاى پاهاشون يخ ميكنه سر راهت كه بيان مكث ميكنن تو چشمهات نگاه ميكنن ، ازت رد ميشن ، ميرن و ميرن تا ميشن يه نقطه تو ابرها
ادمهاى قصه من خيلى كلافن غصه هاشون رو تو دلشون قايم ميكن خيره ميشن به دور دورا خيره ميشن شبها كه آرومترن ،وقتى از زمين كندن ،به اسمون نگاه ميكنن
دنبال يه جاى خالى بين ستاره هان ، تا غم هاشون رو به سقف آسمون بچسبونن
اينهمه ستاره تو اسمون كار كلافه ها ى تو قصه منه نميخوان غصه هاشون روبشمرن كه كابوس ببينن داستاناشون نميخوان رنگى باشه يه صبح كه بيدار ميشن خودشون رو قايم ميكنن ديگه به هيچ چيز فكر نميكنن فقط بايد حركت كنن بايد را برن بايد خودشون رو با خودشون راه ببرن
يه روزى هم از خواب بلند شدن و چمدونها رو بستن و رفتن اين شد كه اسمون قصه من ستاره كم اورده كلافه ها همه دارن از اينجا ميرن يه جاى ديگه كه پاهاشون يخ نزنه كه دست هاشون رو از جيباشون در بيارن