خودتم ميدونى كه حضورت محترمه بودنت حتی دور، حتی كم اما گرمی صدات، دنيا دنيا سرما رو تو دلم آب ميكنه.

حرف كه ميزنى، كلمه به كلمه، جمله به جمله، آرزوهام بزرگ ميشه.

ميگن ادمها رانميشه به زور حاضر كرد! نه! حضور ارادت می‌خواهد... ايمان می خواهد صبر می‌‌خواهد صابر می‌‌خواهد

عزيز دلم ، بدون يكى هست مؤمن، مومن به سكوتهای چند‌ثانيه‌ی بين حرفهات مومن به نفس كشيدنهاى بين خنده‌هات! مؤمن به رنگ چشمهات! صابر به نبودنات!

خودتم خوب ميدونى كه حضورت محترمه.

حضورت شايد دنباله يه فاصله است. فاصله به اندازه دستهاى من تا پيشونى تو!

فاصله اى كه كه هى قد ميكشه حالا كه نيستی

ميدونم ديدنت سعادت مي خواهد سعادت تماس دستهای‌ تو و بعد ريختن دل من

ميگن "آدمها را به زور نميشه عاشق كرد"، نه عاشقى ظرفيت ميخواهد ظرف می خواهد

پس من چه كنم ؟

وقتی بوی تو نمیاد بايد فقط اميد داشت به برگشتنت

بايد يه طرفه عاشق بود...

فداى چشات شم گفتى" راهى باش"

پس بدون يكى هميشه بود و هست

يكى هميشه بود و هست

يكى كه طارق بود... __________________________________