نقش منطق
در نقل قولي كه از »كتاب سير فلسفه در ايران« در مورد فلسفه كرديم، صحبت از اين بود كه: فيلسوف به ياري »خيال سنجيده« خود، دستاوردهاي علمي را ّ منظم ميكند. تفاوت خيال سنجيده و نسنجيده در این است که من ميتوانم بي جهت درباره كسي كه از كنار خيابان رد ميشود و هيچ توجهي هم نسبت به من ندارد، خيالاتي بكنم، اين نسنجيده است. در حاليكه ميتوان از كسي كه مشخصًا و ّ منظمًا در پشت این سالن در حال قدم زدن است، با سنجيدن وضعیت، به يك نتيجه گيري درست رسيد. ٌ مثال اینکه دارد نگهبانی میدهد و حفاظت سالن را بعهده دارد.
بنابراین آنجا که اشاره میشد »خیال سنجیده«، منظور همین استنتاج منطقی بود. فرقش با خیال نسنجیده این است که میخواهیم خودمان را از خیالبافی نجات بدهیم. مانند يك كارگر قاليباف كه نخهاي رنگين را با ترتيب خاصي از روی یک الگو در كنار هم گره ميزند تا نقشي منظم به دست بیاورد. ما هم میخواهیم داده هاي علمي ر ابطور منطقی كنار هم قرار بدهیم و تصوير كلي تری به دست بیاوريم. يادتان هست كه براي به دست آوردن شناخت علمي ملاك ما چه بود؟ تجربه. اگر كسي شك داشت، ميگفتيم بفرمائيد آزمايشگاه! در تبيين فلسفي که مفاهیم خارج از تجربه هستند، و دست تجربه به آنها نميرسد، چه باید بکنیم؟ ملاک چیست؟ پس اين سؤال، سؤال به جايي است كه با چه مصالحي و با چه شيوه يي ميخواهيم نتيجه گيري فلسفي كنيم؟ مصالح را كه ً قبلا گفتيم، مواد خام لازم، یعنی همان مشاهدات مستند و موثق عيني هستند، و این یعنی همان علوم)مانند رشته های نخ برای کارگر قالیباف(. حالا بگوئید با چه شيوه يي ميخواهيم این رشته ها را ببافیم و روی هم جمع كنيم و گره بزنیم؟ ازطريق ّ تفكر منطقي ـ به جاي خيال نسنجيده ـ ميخواهيم به اينها انسجام منطقی بدهيم، آن وقت به ما نتيجه خواهد داد؛ نتايج قابل تکیه و محتوم.....
منطق صوري و منطق دیالکتیکی
در منطق فرمل )صوری( اصل بر ثبات است و اشيا در حالت سكون )ايستا(، نامتآثر از يكديگر)منفصل( مطالعه میشوند و جمع ضدین محال است. در بینش اسکولاستیکی، که توجهی به شناسنامه و ویژگیهای ماده و دنیای مادی ندارد، نميتوان گفت كه مرده از زنده و زنده از مرده خارج ميشود. براساس اين منطق ) به دليل اينكه ذهن را ايستا دنبال قضايا ميفرستد(، خلق و خوي انساني تغييرپذير نيست؛
در منطق ديالكتيكي، اين پايه ها معكوس گذاشته ميشوند. در دنیای مادی، اصل بر تغییر است و اشیا در حالت حرکت )پویا(، در تأثیر متقابل با یکدیگر)متصل( مطالعه می شوند و ضدین دو روي يك ّسكه هستند. زندگي و مرگ، با هم دو روي يك ّسكه هستند، دو وجه متضاد، از يك پديده واحد هستند. كارگر و سرمايه دار هم همينطور، استثتماركننده و استثمارشونده هم همينطور، فقير و غني هم همينطور، به هم وابسته اند. لازم و ملزوم یکدیگرهستند. بنابراین وقتی استثمار کننده ای نباشد، دیگر استثمار شونده ای هم وجود ندارد. نتيجه چنين ّ تفكري اين خواهد شدكه ديگر اينطور نميبيندكه تا دنيا بوده، فقيروغني دركنارهم بوده اندو طبقات، ازلي، ابدي و ثابت هستند. نه! لذادر اين ديدگاه براي از بين بردن فقر، بايستي ضدش را كه ثروت هاي آنچناني است، نفی کرد.
قلمرو ديالكتيك و منطق فرمل
وقتي ميخواهيم شيء را در تاریخچه و تحولات آن بسنجيم، يعني در دنياي گذر و گذار، در دنياي نسبيت ها و نسبت ها، به طور مشخص،به طور ديناميك و پويا، بايستي منطق ديالكتيكي را به كار برد. پس شيء در حال شدن، تحت قانونمندی دیالکتیکی است. زیرا اين شيء، هميشه اين نيست كه هست، زماني خواهد رسيد كه ديگر اين، نخواهد بود. كما اينكه زماني بود كه چنين نبود ـ نه تنها چنين نبود، بلكه ضد خودش بود ـ و زماني نيز ميآيدكه از اين وضعيت خارج خواهد شد. اما وقتی می خواهیم ببینیم که یک چیز )شیء( چه هست و چه نیست، وقتی میخواهیم بدانیم هویت آن شیء چیست، وقتی میخواهیم آن شیء را منتزع از تغییراتش بشناسیم وکاری نداریم که چه بوده یا چه خواهد شد، طبعا باید منطق فرمل را بکار بگیریم. اینجا دیگر شیء در سیر حرکت و تحولاتش بررسی نمیشود . به این میگویند »هوهویه«)این همانی(؛ این،همان است که هست. انسان، انسان است و با حیوان متفاوت است. انسان؛ انسان است، حیوان نیست . ولواین که مشترکات ومنشاء حیوانی داشته است. یا ً مثال جامعه ای که از مرحلة فئودالی عبورکرده و وارد بورژوازی شده است، دیگرتحت قانونمندی و مناسبات فئودالی بررسی نمیشود، زیرا آن نیست. از اینرو ما برای این که بفهمیم یک پدیده، چه چیز هست؟ چه چیز نیست؟ و هویتش چیست؟ به منطق صوری احتیاج داریم که پدیده رادر مقطعی که هست، ثابت نگهداریم، به مطالعه آن بپردازیم تا تفاوتهای آن با چیزهای دیگر آشکار شود....