رد پوزيتيويسم
در همين نقطه لازم است يك مبحث ديگر هم اشاره شود، اين مبحث، رد پوزيتيويسم است. يعني رد كساني كه ميگويند نيازي به فلسفه نيست. براي اينكه بعدًا اينها جلوي پايمان سنگ نيندازند و راهمان دچار دست انداز نشود، لازم است به آنها اشاره كنيم . در تاريخ ّ تفكرات بشر، به خصوص بعد از رنسانس و مشخصًا بعد از انقلاب صنعتي، شاهد رشد تفكرات و سيستم هاي عقيدتي يي هستيم كه علم، تجربه و ارزشش را مطلق ميكنند، هيچ جايي براي فلسفه باقي نميگذارند و ميگويند فلسفه اساسًا موضوعيت ندارد. »پوزيتيويسم« يا تحقق گري و اثباتي گري در نقطه اوج اين گرايش قرار گرفته، كه بعدها در نيمه قرن نوزدهم به ظهور ميرسد. پوزيتيويسم معتقد است كه با رشد دانشها و علم، ديگر موضوعيتي براي فلسفه وجود ندارد؛ فلسفه متعلق به دوران جهل بشر است، به دوراني كه مي نشست وهمينطوري مي بافت، هرچه علم به جلو برود، ديگر نيازي به فلسفه نيست. عيب كار پوزيتيويستها در اين است كه با محدودكردن چشم اندازهاي حسي و عيني، واقعيت را تا آن جايي قبول دارند كه حس شده و ديده شود؛ و به اين ترتيب، فلسفه را از موضوعيت مي اندازند. اگر اين عيب را نداشتند، نياز به فلسفه را تأييد ميكردند.....
از آن جا كه اين پوزيتيويست ها ميگويند؛ براي اينكه حكم كنيم واقعيتي هست، اول بايد آن را حس كنيم يا ببينيم، و به اين ترتيب برايمان اثبات شود. و از آن جا كه شعارشان اين است (بيار تا ببينيم)؛ همانهايي كه ميخواهند خدا را هم ( اگر كه باشد) زير تيغ جراحي ببينند، پس شعارشان اين است كه علم، يعني دايره تجربه، كافي است. و بنابراين، فلسفه مال عهد عتيق است! و بنابر اين اعتقاد است كه پوزيتيويستها، مفهوم جويي، تبيين و فلسفه را بي مورد ميدانند . اكنون با تمام صحبتهايي كه كرديم، برايمان ديگر روشن است كه به رغم اين ادعاهاي به ظاهر روشنفكرانه، به رغم اين پز به ظاهر مترقيانه، كه اين مال عهد بوق و عهد عتيق است؛ آن كساني كه تا چيزي را نبينند و لمس نكنند، آن را واقعيت نميدانند، هيچ بويي از واقعگرايي نبرده اند. و از قضا درست از همينجا به ورطه ايده آليسم كشانده ميشوند.....
ميبينيم كه چطور پوزيتيويستها به رغم اين دعاوي، به ورطه ايده آليسم كشانده شدند. چون نميتوان شناخت، چون درك حقيقت ميسر نيست، بنابراين نبايد وقت صرف كرد، مگر اسقف بركلي، سردمدار ايده آليسم جديد، چه ميگفت؟ حرف او مگر چه بود؟ در نهايت با حرف اينها چه تفاوتي داشت؟ او هم ميگفت: بودن، يعني بودن در نفس مدرك (ادراك كننده)؛ يعني چيزي وجود ندارد، مگر اينكه من بتوانم دركش كنم! تصورش كنم! يعني چيزي را كه من درك نكنم، وجود ندارد! به قول خودش: دفتر كارش، وقتي كه در آن نيست، وجود ندارد! نتيجه چيست؟ ضمنًا اين را هم ميدانيم كه بركلي، از اين جا شروع كرد كه گفت: علم انسان، شناختهاي انسان، منحصر به تصوراتي است كه آنها را از راه حس حاصل كرده است!.....
رد الادريگري و اگنوستي سيسم
وقتي كه از رد پوزيتيويسم، كه منكر تبيين و مفهوم جويي است، صحبت ميكنيم، لازم است كه در حاشيه اش، از نفي يك تمايل ديگر، تحت عنوان (اگنوستي سيسم)يا (الادريگري)ـ كه منظور، دم زدن از نمي دانم و نمي توانم بشناسم، است ـ صحبتي بشود. اينها عده يي هستند كه اگرچه تبيين را قبول ميكنند و ميگويند بايستي ً حتما تبيين كرد، ولي مدعي هستند كه در شناخت پديده ها، ازجمله در شناخت جهان، مرز عبور ناپذيري بين نماد ـ همان سطح و پديدار ـ با بود يا ماهيت پديده ها، وجود دارد. به اين معنا كه ما نمي توانيم به ماهيت اشيا و امور جهان، پي ببريم. اگنوستي سيسم يا الادريگري ـ نميدانم گفتن ـكه يكي از نمايندگان فكريش »كانت« است، در همين جمله تعريف ميگردد. و به دليل اينكه، به هرحال در عمل، توان تبيين و پاسخگويي قاطع، به مسائل را منكر هستند، ما آنها را هم در شمار ايده آليستها آورده و كنار ميگذاريم؛ چراكه ما با اين فرض شروع كرديم كه ميتوانيم بشناسيم، ميتوانيم تا حدودي به ماهيت قضايا، پديده ها و امور جهان واقف شويم....