ضرورت مفهوم‌جويي و تبيين
..... سؤال اين است، مگر در همان كتاب اول، خيلي از مسائل روشن نشد؟ مگر مسير روشن نشد؟ پس ديگر چه احتياجي به تبيين داريم و ً اصولا چه ضرورتي براي آن است؟ مگر ما از ابر هيدروژني اوليه تا جامعه بي طبقه توحيدي منحني رسم نكرديم؟ مگر نصف اين راه را ً عينا و يك مقدارش را ً ذهنا ـ با يك نتيجه گيري منطقي از مسير قبلي ـ درننورديديم؟ پس چه نيازي به اين بحثهاست؟ اينجاست كه بايد گفت تا آنجايي كه به بررسي محض نظامات حركات جهان مربوط ميشد ـ گرچه به خيلي از دريافتهاي ما كمك كرد ولی.....
ماترياليست ها حركت جهان را درمجموع، بي قصد و غرض و غيرآگاهانه ميدانند . في المثل بعضي هايشان ـ نه همه شان، كه بعداً توضيح خواهم دادـ معتقدند كه تيرهاي تكامل، ً تماما تصادفي شليك شده است. ولي اينكه چگونه به هدف خورده و اينجا آمده، بحث ديگري است. از اين نظرگاه ـ نظرگاه ماده گرايانه ـ صرف نظر از اختلافات بسيارعظيمي كه در داخل اين اردوگاه است (كه بعداً صحبتش را خواهيم كرد)، ً
مثال بين ماترياليست هاي مكانيست و ماترياليست هاي ديالكتيك، به هرحال جهان در كل بي مفهوم، و بي قصد و غرض است. آيا توضيحات كتاب اول، اين را روشن كرد كه حق با اينها است يا نه؟ ممكن است ايده هايي گرفته باشيم، ولي قاطعانه روشن نكرد...
به همين دليل آنهايي كه نمي خواهند اين پيشقرارها و هدفگيريهاي از پيش را بپذيرند، ترجيح ميدهند كه بگويند: تا به حال اينطور بوده، بله، ولي بعدش را كسي چه ميداند؟!
اگر هم مثل ماترياليستهاي نوين ـ ماترياليستهاي ديالكتيك ـ به طور محتوم و حتمي پايان استثمار را پيش بيني كنيم، به هرحال باز بايد طوري حرف بزنيم كه كسي نتواند از آن نتيجه بگيرد كه از پيش، چنين هدفها و قرارهايي در كار جهان بوده است. قبلا گفتم كه پوزيتيويست ها، در اين رابطه هيچگاه حكم محتوم نمي كنند. يكسري از ماترياليستها ـ ماترياليستهاي مكانيك ـ هم ً اصولا اين كار را نمي كنند ماترياليستها معتقدنددر كار جهان هدف و قراري نبوده و تصادف بوده است. ديالكتيك نيز حكم هايي درباره آينده ميدهند، ليكن ً دقيقا مواظب هستند طوري صحبت نكنند كه كسي بتواند از آن نتيجه بگيرد كه از پيش، در كار جهان، چنين قرارهايي بوده است.
بنابراين، دست يافتن به يك جهان بيني صحيح و واقعي، مستلزم اين است كه همين حركات و نظاماتي را كه تا به حال ديديم ـ نظامات محوري و اساسي جهان را ـ درست تبيين كنيم، چرا كه اينها كليد فهم حركات ديگر هستند، براي اينكه بقيه حركات، متفرع و ناشي از اينها هستند. بنابراين، به طوركلي و در مجموع، بسيار ضروري است به چيزهايي كه تا به حال از آن صحبت كرده ايم، نظري بيفكنيم. فقط به اينصورت ميتوان به چراهاي مختلفي كه در اطرافمان وجود دارد و سراسر زندگيمان را مملو از خودش كرده، پاسخ درست و واقع بينانه بدهيم، پاسخهايي كه ً ماهيتا در چارچوب شناخت فلسفي قرار ميگيرند.
نياز به فلسفه
چرا ما به فلسفه، شناسايي فلسفي و به اين مفهوم جويي هايي كه صحبت كرديم، نياز داريم؟ مگر علم نمي تواند به آنها جواب بدهد؟...
قبلا گفتيم علم جواب چراها را نميتواند بدهد، موضوع علم، جواب به چگونگي هاست. اين كه چرا تيراندازي شد، موضوع علم نيست. اينكه چرا تكامل اينطور شتابان، جهت دار، پيچيده شونده و تطبيق پذير به جلو مي تازد، و اين كه چه بسا اين، به خاطر مركز جاذبه يي، معبودي و معشوقي باشد، اين هم در عهده علم نيست….
... مجروحي كه تير خورده بود را پيش جراحها آورديم، تيم پزشكي بسيار مجرب، آشنا به آخرين حرفه ها و پيشرفتهاي پزشكي، از مدرن ترين ابزار و آلات مختلف استفاده ميكنند. خوب، اينها با آزمايشات و باعكسبرداري هايشان، حتي ميتوانند بگويند، چند سلول از بين رفته، چند ساعت از تيراندازي ميگذرد، چه مدتي جراحت طول خواهدكشيد، نوع گلوله، سرعت آن، نوع اسلحه، ميزان انعقاد خون، راه و درمان بيمار و همه اقدامات لازم، همه اينها را ميتوانندبگويند. اما آيا ميتوانند بگويند كه براي چه تير خورده؟ آيا اين تير و اين جراحت، محصول شركت در يك جنگ عادلانه انقلابي است يا ناشي از دست داشتن در يك يورش ارتجاعي، آيا ميتوانند جواب بدهند؟ آيا دستگاه شان ميتواند به اين سؤال جواب بدهد؟ آيا اين تير، تصادفي به وي خورده؟ يا كسي با قصد و عمد، به او شليك كرده؟ جواب به اين سؤالها، در موضوع كار و جستجوي علمي آنها، نيست....