تبیین جهان- قسمت ۳۷
بيگانگي و ازخود بيگانگي
به علت پيشرفتهاي كنوني در آگاهيها و شناخت انسان، حركت به جانب وحدت و يگانگي بيش از ً پيش در كل جريان تكامل تقريبا چيز اثبات شده يي است. » مائو« جمله يي دارد با اين مضمون كه »تضادها وسيله نيل به وحدت هستند، و وحدت، هدف مبارزه است«. اين جمله، به خصوص از يك پيشواي ماترياليست، بسيار تعجب انگيز است. اما در واقع امر تعجبي ندارد. به دليل اينكه انسان آگاه و انقلابي كنوني نميتواند در مقابل تضادها، اصالت را به وحدت ندهد. گو اينكه به اعتقاد ما، اين مطلب كه ً هدف مبارزه وحدت است، اصولا ّ با بنياد تفكر ماده گرايانه متضاد است. به هر حال امروز براي تمام بشريت پيشرفته، به اثبات رسيده است كه هر آنچه در خدمت وحدت و يگانگي نباشد، غيرتكاملي است. فكر ميكنم احتياج به تذكر نيست كه وقتي ميگوييم »وحدت« و »يگانگي«، منظورمان وحدت و يگانگي با تمايلات، سياست و خطوط غلط نيست، منظورمان همانطور كه در ً جريان تكامل ديديم، دقيقا حل تضاد در جهت تكاملي است. در مقابل مفهوم يگانگي، مفهوم بيگانگي قرار ميگيرد كه به طور اعم به معناي همان شرك و بت پرستي است. پس تحت اين عنوان، بحث مان را ادامه ميدهيم.....
بيگانگي، مرادف با شرك و بت پرستي
اگر واقع بينانه برخورد كنيم و نخواهيم از حق بگذريم، واقعيت اين است كه در تاريخ بشر، نخستين بار انبيا مفهوم يگاني يا توحيد ـ و مقابلش بيگانگي ـ را مطرح كردند. اين يكي از نتايج بت پرستي است؛ يعني بيگانگي، به جاي يگانه شدن با آن راه، با آن مسير و با آن ريسمان محكم. با جستجوي خلاقيت و بركت و منشأ خير در بت، در حقيقت از تطابق و يگانگي كه گفتيم، دور ميشود، جدا ميشود؛ پس بيگانه ميشود. خواه اين بت فرعون باشد، كه به جاي خدا نشسته، يا گوساله!....
تفاوت مفهوم بيگانگي در نظرگاه توحيدي و ماركسيسم
به اين ترتيب با مفهوم بيگانگي تا حدودي آشنا شديم. در شناخت هاي كنوني بشر ـ آنجا كه از ماركس هم نقل كرديم ـ بيگانگي در سه سطح تا به حال بررسي شده است. بيگانگي انسان با »حاصل كارش« با »خودش« و با »جامعه«. يكي از اين سه تا ـ بيگانگي انسان با حاصل كار ـ چيزي جز بيگانگي اجتماعي نيست. بنابراين، ميتوانيم بگوييم كه بيگانگي در سه سطح طبيعت، جامعه شناسانه و روانشناسانه ـ مربوط به خودش ـ بررسي شده است. ولي ما گفتيم كه بنيانگذار اين مبحث انبيا بودند. ببينيم چه تفاوتي بين مفاهيم يگانگي و بيگانگي، در نظرگاه اديان توحيدي با نظرگاه ماركسيستي هست. در سه سطحي كه صحبت كرديم ـ طبيعت و جامعه و خود، كه بشر امروز هم خودش به آن رسيده است ـ اين برداشتها چه فرقي با انبيا دارد؟ در يك كلام، تفاوت اين مفهوم در اين دو نظرگاه اين است كه در نظرگاه ماركسيستي به ريشه هاي وجودشناسانه بيگانگي توجه نميكنند، يا بهتر بگوييم به آن نرسيده اند، و البته در قالب ماترياليستي هم نميتوان رسيد. چرا؟ براي اينكه اين سه حالت را بايد در يك پوش فراگير، عام و كلي جمع كنيم. اگر اصل يگانگي، عام است، بايد در كل وجود جاري و ساري باشد؛ و در آنصورت در كل وجود، يگانگي به جاي دوگانگي و تضاد، اصل اساسي خواهد بود. درحاليكه وقتي ماترياليست هستيم و معتقديم كه وجود = ماده، دوگانگي جزء ذاتش است. چرا كه اساسي ترين قانون ديالكتيك تضاد است.....
انبيا صحبت از بيگانگي با كل هستي و كل وجود هم ميكنند. اين مفهوم، همان توحيد و يگانگي فلسفي است. در دنياي عيني و مادي، تضاد هست، شكي در آن نيست؛ اما بينش توحيدي در كل هستي و در مجموع، سمت را و اصالت را به يگانگي و توحيد ميدهد. بنابراين ما يك يگانگي با كل وجود داريم، كما اينكه يك بيگانگي هم با كل وجود داريم، و در مسير تكامل . بنابراين مفهوم يگانگي و بيگانگي با كل وجود را، باز بررسي اش هم كرده ايم. هم از متن جريان عيني و واقعگرايانه تكامل بيرون كشيديم؛ همچنانكه خير و ً شر، ثواب و گناه و همه بحثهايي كه قبلا كرديم، را نيز از آن بيرون كشيديم. به اين معنا، اگر ما بيگانگي را در سطح اجتماعي يا طبيعي بررسي كنيم، و همچنين از خودبيگانگي انسان با خودش را، ولي اين خط را دنبال نكنيم و اين سلسله را ريشه يابي نكنيم و به كل وجود ربط ندهيم، ناقص است، دم بريده است، ابتر و بي ريشه است. كما اينكه ما ريشه تكامل ـ گرايش به وحدت و يگانگي ـ را لاجرم بايستي از كل هستي بگيريم. گرچه بلاشك تضاد هست، اما اصالت و سمت با وحدت است. به همين دليل بيگانگي و يگانگي را در كل وجود ريشه يابي ميكنيم، و نتايجي را هم از آن به دست ميآوريم.....
سؤال
اينجا اين سؤال باز به ذهن ميآيد: آيا اين يگانگي و تطبيق ّ پذيري مداوم، كارگاه نقاشي را، به ياد نميآورد كه گويي دارد يك چيزي را تصوير ميكند؛ وقتي تمام شد، آن را نگاه ميكند، باز هم كه گويي مدلي دركار است، آن را كنار ميگذارد و بعدي را سعي ميكند شبيه تر، تطبيق يافته تر، منطبق تر و با آن يگانه تر بسازد؟ ما كارگاه و نقاش را ديديم و هر روز هم ميبينيم، آيا مدلي هم دركار است؟ آيا الگويي هم كه هدف اين تطبيقِ اندر تطبيق است، دركار است؟ آيا اينصورت بنديهاي مختلف تكاملي، با تطابق روزافزونشان، به جانب مدلي و هدفي، توجه و سمت دارند، خلاصه هدفي دركار است؟ يا نه، همه اش اختلاط و آميزش رنگها است؟....