در فصل یازدهم دیدیم که علیرغم ظهور مدرنیته در اروپا ، نفرت از یهودیها و دشمنی با آنها همچنان در میان بسیاری از اروپاییان باقی ماند . اگر چه انگیزه یا دلایل نفرت از یهودیها نسبت به قرون وسطی تغییر یافته بود . در گذشته مذهب و باورهای کلیسا بود که عواطف و احساسات علیه یهودی ها را به وجود آورده بود ؛ بنابراین انتظار می رفت که پس از رنسانس و ظهور مدرنیته ، خردگرایی ، اومانیسم ، روشنفکری و رخت بربستن آراء و اندیشه های دینی از عرصه مناسبات و تعاملات سیاسی و اجتماعی و چیرگی سکولاریسم ، نفرت از یهودیها چندان دیگر جایی در جوامع اروپایی نداشته باشد . یهودی ها بتوانند در کنار اروپایی ها و برخورداری از حق و حقوق اجتماعی برابر با آنها زندگی کنند ؛ اما آنقدرها طول نکشید که دشمنی با یهودیها و نفرت از آنها مجددا زبانه کشید . این بار نه مذهب آنان که فرهنگ ، تمدن ، عقبه تاریخی ، خاستگاه اجتماعی ، سبک و سیاق زندگی شان ، وضعیتی معیشتی و چگونگی کار و کسبشان و بالاخره و بالاتر از همه « نژاد ، یهودیها بود که بر جایگاه اتهام قرار گرفته بود . اگر در قرون وسطی یهودی ها به واسطه مذهبشان مشکل پیدا کرده و مورد بغض و کینه قرار داشتند ، در قرن نوزدهم اساسا به واسطه « نفس یهودی بودنشان » می بود که آماج حملات اروپاییها واقع شده بودند . به تعبیری وضع آنان این بار بدتر هم شده بود .