تبیین جهان: Recent Episodes

Radio Mojahed - رادیو مجاهد

این کتاب که حاصل آموزش و سخنرانی مسعود رجوی در دانشگاه صنعتی شریف از ۲۳آذر تا بهمن ۵۸ است دیدگاه مجاهدین نسبت به هستی، انسان و تاریخ را بازتاب می‌دهد

View Details

طرح وحی از جانب انبیا
پس به یک «پاشنه آشیل» در فلسفه‌های بشری رسیدیم! شناختهای بشری
را هر قدر در ترازوی منطقی وزن کنیم، به هرحال اثر زمانه را بر خودشان دارند. و اینجاست که دقیقًا انبیا با سلاح وحی وارد میدان می‌شوند. یعنی درست در همین نقطه، درست در نقطه ضروری شدن مسئولیت، تکلیف و وظیفه، در نقطه‌یی که فلسفه‌های بشری ـ تازه آن فلسفه‌های درست یا بالنسبه درست ـ به‌رغم همه نقاط قوتشان، در مسأله مسئولیت و عزم جزم به‌خاطر تکلیف، دچار بن‌بست می‌شوند یا خدشه برمیدارند؛ انبیای راستین وارد میدان می‌شوند، در آن نقطه‌یی که به اعتقاد ما دیگر یکسری شناختهای محتوم، قطعی و تغییرناپذیر که بر اساس آنها بتوان حرکت کرد، الزم است... .
به اعتقاد آنها، وجود یک تصویر تام و تمام، تصویر خدشه‌ناپذیر، تصویری در
تمامیت، برای یک هستی وظیفه‌مند انسانی، برای به دوش کشیدن بار مسئولیت
ـ مسئولیت تغییر جهان کهنه به نو ـ نهایت ضرورت را دارد. برای این‌که مسئولیت بطلبند و این مسئولیت را هم از دل جهان بیرون بکشند، چیزی که به‌اصطلاح ذهنی و ساختگی نباشد.تصویری جامع، تصویری برحق یا به‌قول قرآن «هوالحق» که از اطلاق کامل، یعنی حقاینت کامل در هر زمان و مکانی، برخوردار باشد و در آن هیچ شبهه و تردید راه نداشته باشد... .
تفاوتهای علم و فلسفه
بحث ما در مورد علم و فلسفه در اینجا تمام می‌شود.
فقط اجازه بدهید مرور کوتاهی از تفاوتهای این دو مقوله که تا به‌حال به دست
آوردیم، بکنیم.
-گفتیم که از نظر موضوع یکی (علم) پاسخ به چگونگی می‌دهد و دیگری
(فلسفه) پاسخ به چراییها می‌دهد.
-گفتیم که در رابطه با قلمروشان، علم، قلمروش وجوه جزیی است؛ در حالی که
فلسفه وجوه کلی و علل نخستین را دنبال می‌کند.
- گفتیم که داده هـای علمی، کمی و سنجش پذیر هستند، در حالی که
نتیجه‌گیریهای فلسفی مبتنی بر کلیات و کیفیات و حالات و صور کلی هستند.
-هم‌چنین رابطه علم و فلسفه را با یکدیگر دیدیم و دیدیم که فلسفه هم روی گفتیم که ملاک علم تجربه است و ملاک فلسفه، ّ تفکر منطقی است.
دوش علم سوار است و هم راهبر و راهگشای علم است.
به این ترتیب در حد مورد نیاز مان ـ که البته در بحثهای آینده بیشتر روشن
خواهد شد ـ نسبت به علم و فلسفه آگاه شدیم.
فصل دوم: طیف تبیینات مختلف
۱ـ ورود به تبیین
در این فصل می‌خواهیم طیف تبیینات مختلف یا طیف جوابهای ممکن را که
می‌توان داد، بررسی کنیم، یعنی می‌خواهیم وارد تبیین شویم.
اکنون در چه نقطه‌یی هستیم و در کجای بحث قرار داریم؟ تاکنون، ترتیبات و
قواعد تکاملی را بیرون کشیدیم و به اصطلاح، قدم زن دائمًا پیچیده شونده، شتابان، یک جهته و تطبیق پذیر را در طول ده، پانزده میلیارد سال تعقیب کردیم. معنی علم و فلسفه را هم تا حدودی بررسی کردیم و با فهم جایگاه و ضرورت آنها و این‌که هر کدام چه مسأله‌یی را حل می‌کنند، دیگر چندان دست‌انداز و اشکالی بر سر راهمان نیست و می‌توانیم حرکت کنیم.
ضمن راهی که تابه‌حال آمده‌ایم، یادمان هست که: پوزیتیویستها ـ آنهایی که
منکر فلسفه و تبیین و مفهوم جویی بودند ـ را کنار زدیم و با اگنوستیسیستها که
مدام از عجز و ناتوانی دم می‌زدند و «نمی‌دانم و نمی‌توانم» می‌گفتند، حسابمان
را روشن کردیم. اکنون می‌توانیم راه تبیین را ادامه بدهیم و در مفهوم تکامل به
بحث بنشینیم... .

View Details

پایگاه و مبنای علمی فلسفه

پایگاه و مبنای علمی فلسفه برای ما نقش اساسی دارد. یعنی چیزهایی را که

روی هم میریزیم، بایستی علمی باشند و مهر تأیید علم پای آنها خورده باشد.

با بسیاری از مسائل و نتیجه‌گیریها برخورد خواهیم کرد که مبنای علمی ندارند.

پس با تأکید روی پایگاه و مبنای علمی فلسفه، این را می‌خواهیم بگوییم که فلسفه

مورد قبول، بایستی روی دوش علم سوار باشد یا لااقل با علم در تناقض نباشد. وقتی هم صحبت از علم می‌کنیم، آن چیزهای قطعًا علمی و موثق است، نه هر چیزی به نام علم ولی کاذب و غیرعلمی.

قبلا دیدیم که فلسفه نه تنها روی دوش علم سوار است، بلکه ضمنًا راهگشای

خود علم و راهبر آن است. چنین فلسفه‌یی، دیگر فلسفه بافی و کلی‌گوییهای بی‌مغز (به‌معنی فلسفه بافی که در مکالمات روزمره به کار می‌بریم) نخواهد بود، والا با قطع کردن پیوندمان با واقعیتها و دنیای واقعی که در آن به سر میبریم، در گرداب عوالم ذهنی فرو می‌رویم. عوالمی که غور و سیر در آنها، دردی را دوا نمی‌کند. فرض بر این است که دنبال چراغ آمده‌ایم، آمده‌ایم شمع ببریم، اخگرببریم، روشنایی ببریم، پس فرصت نداریم که وقتمان را در چنان عوالمی تلف کنیم.

بنابراین فلسفه به شناختهای علمی و عینی ّمتکی است، تأکید از این بابت

است که در تاریخ فلسفه، خیلی وقتها به چیزهایی استناد شده که موثّق، علمی و

یقینی نبوده، و موجب نتیجه‌گیریی های گمراه‌کننده شده است. مثلا در ماتریالیسم

مکانیکی و ماشینی که بعدًا به آن خواهیم پرداخت.

از طرف دیگر، دیدیم که جمعبندی و روی هم ریختن یافته‌ها و داده‌های علمی

(تبیین) نیز بایستی منطقی باشد. باز هم به‌عنوان مثال، در بحثهای بعدی خواهیم دید

که تفسیر و تبیین تصادفی ۱۰-۱۵ میلیارد سال جریان تکامل، یک جمعبندی و

تبیین منطقی نیست.

در مورد بحث امروز باز هم از بابت محکم کاری پایه‌ها، به چند نکته دیگر اشاره می‌کنم.

الف. نتیجه‌گیریهای فلسفی

تأکیدمان روی نقش بنیادی علم برای فلسفه بود. از این مسأله چنین نتیجه می‌شود

که نتیجه‌گیریهای فلسفی نمی‌بایستی با علوم قطعی و موثّق در تضاد باشند. اگر ما

نتیجه‌یی گرفتیم که با علوم صددرصد اثبات شده یقینی متضاد بود، این نتیجه درست نیست. چرا؟ برای این‌که اگر آن فلسفه مبنا و پایه علمی دارد و روی دوش علم سوار است، لاجرم مطالبی را که مطرح می‌کند، نبایستی با آن داده‌های علمی متناقض باشد.

در همان مثال تیراندازی و شلیک، وقتی داریم مثلا یک شهادت را ریشه یابی

می‌کنیم، اگر آثار شلیک و آثار اعدام روی بدن کسی که شهید شده معلوم باشد، اگر

کسی بگوید که نخیر ایشان به مرگ طبیعی مرده‌اند! برای ما قابل‌قبول نیست. برای این‌که این نتیجه‌گیری، با این مدرک عینی و با این شاهد و گواهی، در تناقض است.

به همین روال، اگر من فلسفه‌یی را ارائه کنم که روی دوش تئوریی از این قبیل

سوار است که مثلا زمین مرکز کائنات است (هیأت بطلیموسی) در حالی‌که می‌دانیم

اینطور نیست، پس آن نتیجه‌گیری که مستقیمًا از این خود مرکزی در آمده، قابل‌قبول نیست و طبیعتًا کسی این حرف را قبول نخواهد کرد.

در ادامه بحث های‌مان خواهیم دید که این نکته (بهتر است بگویم این اصل) کجا برای رد کردن چیزی و کجا برای قبول کردن چیزی به ما کمک می‌کند... . .

View Details

الف. سازگاري و عدم تناقض، معيار ّ تفكر منطقي
معيار ّ تفكر منطقي در بحث ما، سازگاري و عدم تناقض است. توجه کنید که
تناقض با تضاد فرق دارد. در يك كلمه، سازگاري يعني عدم تناقض.
عدم تناقض در حرفهايمان، در آن چيزهايي كه ميخواهيم آنها را منسجم
كنيم. اين نشانه منطقي بودن در يك دستگاه نظري و در مجموعه حرفهاست.
پس يك دستگاه فلسفي بايستي سازگاري داشته باشد، چه در درون
دستگاه (انسجام اجزاء دستگاه با یکدیگر) و چه با بيرون دستگاه (واقعیات
خارج از ذهن).
قبلا اشاره كرده ايم كه دستگاه نظري ناب تحققي و پوزيتيويسم، در درون
خودش شايد با تناقضي مواجه نبود، ولي همين كه در جريان عمل حركت ميكرد
و با واقعيات برخورد ميكرد، تناقضات، يكي بعد از ديگري آشكار ميشد. بنابراين
در بحثي كه پيش خواهيم گرفت، ّ تفكر منطقي بر مبناي سازگاري و عدم تناقض،
معياري براي تبیین و شناختهاي فلسفي خواهد بود.
در همين جا ميتوان اشاره كرد كه چرا در طول تاريخ، اين همه بر سر
استدلالهايي كه منجر به نتيجه گيريهاي مشخصي ميشده، دعوا و برخورد بوده
است. همانطور كه قبلا گفتيم برای اینکه تا به نتيجه گيري ميرسيد، بالاخره
يكي صدايش درميآمد يا موافقت نشان نميداد. چون كه روي يك ملاك و معيار
واحد و مشترك توافق نداشتند و قضيه قابل تجربه كردن هم نبود.
چگونه ميتوانيم تجربه كنيم كسي كه در اين پشت قدم ميزند، قصد و
غرضي ندارد؟ اينكه قابل تجربه كردن نيست. طرف ميتواند هر چقدر بخواهيد،
قسم بخورد كه نه، اينطوري نيست. ولي با منطق و ّ تفكر منطقي ـ كه حالا از
درون آن، مسأله سازگاري را درآورديم ـ ديگر اين راهها بسته خواهد بود. چرا؟
براي اينكه طرف، به تناقضگويي خواهد افتاد. شما سؤال ميكنيد كه اگر قصد
شما حمله به من نبود، چرا فلان كار را كردي یا فلان ناسزا را به ما گفتی؟ چرا در
اين ساعت پیدایت شد ؟ چرا در اين موقع و...؟ حالا كسي كه مدعي است تصادفًا
در اينجا قدم ميزده، پس نمي بايستي در كارش نظم مشخصي باشد(فرض كنيد
دقيقًا متوجه نشست ما باشد). ميبينيد وقتي وارد بحث شويم، به تناقض میافتد.
به اصطلاح سروته حرفهایش با هم نمیخواند و يك جاي حرفهايش ترك
برخواهد داشت و مجموعه يي را كه در موردش صحبت ميكند، خواهد شكاند.
ب. عمل تاريخي، آزمايشگاه نهايي حقانيت تبيينات فلسفي
از طرف ديگر، نبايد فكر كنيم اين قضايا تا ابد، فقط در استدلال و کلام
باقی می ماند و روشن نميشود. این طور نیست، فلسفه ها و تبيين هاي درست،
سرانجام در عمل درازمدت تاريخي، حقانيت خودشان را به اثبات ميرسانند
و تحمیل می کنند. اين نشانة آن است كه ما فقط در حال بحث روي يك
چيز ذهني نيستيم. ولو اينكه مطلب، الان براي ما قانع كننده نباشد، دست آخر
در عمل درازمدت، يعني در طول تاريخ خودش را به اثبات خواهد رساند. هيچ
حقيقتي نيست كه به ترتيبي و به ‌نحوي از انحاء خودش را بيان نكند و چشم را
نگيرد، حالا اگر نه به طور محسوس و ملموس، به ترتيبي ديگر.
از آنهمه جر و بحثهاي فلسفي (كه صحبتش را كرديم)، نبايستي اين نتيجه
را بگيريم كه تا ابدالدهر، هيچ چيزي روشن نخواهد شد. نه! فلسفه ها هم آزمايش
خاص خودشان را ميدهند، و در اين آزمايش يا مردود ميشوند و يا قبول. چرا؟
اينجا كه قابل تجربه كردن نبود؟ درست است كه قابل تجربه كردن نبود، ولي
صحبت از عمل ميكرديم كه معيار همه شناختها بود، دست آخر، در شناختهاي
فلسفي هم، اين معيار به ترتيبي، حقانيت خودش را برملا ميكند. اگر فلسفه يي
حق و واقعگرا باشد، وسايل اثبات خودش را در طول تاريخ فراهم ميكند،
و اگر نباشد، بالعكس، وسايل نفي و مرگ خودش را فراهم ميكند.
آزمايش فلسفه ها چگونه هستند؟ چگونه در عمل تاريخي حقانيت خودشان را
به اثبات ميرسانند و چرا؟
به يك دليل خيلي ساده، اگر واقعيتي هست، اگر حقيقتي هست، بالاخره يك
جايي اثر خودش را خواهد گذاشت.
راستی اگر اين مطلب حقيقت است كه خدايي هست، این خدا هم باید يك
جا برای بنی بشر تأثير خودش را نشان بدهد. شما ممكن است بگویید، تأثيرش
را همیشه نشان ميدهد. بله، هميشه نشان ميدهد، اما باز هم به نحو مشخص تر،
به نحوي كه براي ما هم كه نشست هايم و بحث ميكنيم، ديگر قانع كننده باشد و
بحث را فیصله دهد.
پس اگر واقعيتي هست، اگر خدايي هست، بايستي به ترتيبي بود و نبودش
به اثبات برسد. مگر نيست كه بودنش با نبودنش فرق ميكند؟ پس اين فرقها، لابد
به يك ترتيبي بازتاب و بيان عملي دارند.يعني در حين حركت بايد به جايي برسيم،
شواهدي و آياتي (عمدًا از قول قرآن ميگويم) دريافت كنيم، كه بود يا نبود آن را
تأييد ميكند. شواهد مسلم تر، شواهد مشخص تر، شواهدي كه حضور و وجودش را
ضروري ميكند يا بالعكس منتفي ميكند.....

View Details

نقش منطق
در نقل قولي كه از »كتاب سير فلسفه در ايران« در مورد فلسفه كرديم، صحبت از اين بود كه: فيلسوف به ياري »خيال سنجيده« خود، دستاوردهاي علمي را ّ منظم ميكند. تفاوت خيال سنجيده و نسنجيده در این است که من ميتوانم بي جهت درباره كسي كه از كنار خيابان رد ميشود و هيچ توجهي هم نسبت به من ندارد، خيالاتي بكنم، اين نسنجيده است. در حاليكه ميتوان از كسي كه مشخصًا و ّ منظمًا در پشت این سالن در حال قدم زدن است، با سنجيدن وضعیت، به يك نتيجه گيري درست رسيد. ٌ مثال اینکه دارد نگهبانی میدهد و حفاظت سالن را بعهده دارد.
بنابراین آنجا که اشاره میشد »خیال سنجیده«، منظور همین استنتاج منطقی بود. فرقش با خیال نسنجیده این است که میخواهیم خودمان را از خیالبافی نجات بدهیم. مانند يك كارگر قاليباف كه نخهاي رنگين را با ترتيب خاصي از روی یک الگو در كنار هم گره ميزند تا نقشي منظم به دست بیاورد. ما هم میخواهیم داده هاي علمي ر ابطور منطقی كنار هم قرار بدهیم و تصوير كلي تری به دست بیاوريم. يادتان هست كه براي به دست آوردن شناخت علمي ملاك ما چه بود؟ تجربه. اگر كسي شك داشت، ميگفتيم بفرمائيد آزمايشگاه! در تبيين فلسفي که مفاهیم خارج از تجربه هستند، و دست تجربه به آنها نميرسد، چه باید بکنیم؟ ملاک چیست؟ پس اين سؤال، سؤال به جايي است كه با چه مصالحي و با چه شيوه يي ميخواهيم نتيجه گيري فلسفي كنيم؟ مصالح را كه ً قبلا گفتيم، مواد خام لازم، یعنی همان مشاهدات مستند و موثق عيني هستند، و این یعنی همان علوم)مانند رشته های نخ برای کارگر قالیباف(. حالا بگوئید با چه شيوه يي ميخواهيم این رشته ها را ببافیم و روی هم جمع كنيم و گره بزنیم؟ ازطريق ّ تفكر منطقي ـ به جاي خيال نسنجيده ـ ميخواهيم به اينها انسجام منطقی بدهيم، آن وقت به ما نتيجه خواهد داد؛ نتايج قابل تکیه و محتوم.....
منطق صوري و منطق دیالکتیکی
در منطق فرمل )صوری( اصل بر ثبات است و اشيا در حالت سكون )ايستا(، نامتآثر از يكديگر)منفصل( مطالعه میشوند و جمع ضدین محال است. در بینش اسکولاستیکی، که توجهی به شناسنامه و ویژگیهای ماده و دنیای مادی ندارد، نميتوان گفت كه مرده از زنده و زنده از مرده خارج ميشود. براساس اين منطق ) به دليل اينكه ذهن را ايستا دنبال قضايا ميفرستد(، خلق و خوي انساني تغييرپذير نيست؛
در منطق ديالكتيكي، اين پايه ها معكوس گذاشته ميشوند. در دنیای مادی، اصل بر تغییر است و اشیا در حالت حرکت )پویا(، در تأثیر متقابل با یکدیگر)متصل( مطالعه می شوند و ضدین دو روي يك ّسكه هستند. زندگي و مرگ، با هم دو روي يك ّسكه هستند، دو وجه متضاد، از يك پديده واحد هستند. كارگر و سرمايه دار هم همينطور، استثتماركننده و استثمارشونده هم همينطور، فقير و غني هم همينطور، به هم وابسته اند. لازم و ملزوم یکدیگرهستند. بنابراین وقتی استثمار کننده ای نباشد، دیگر استثمار شونده ای هم وجود ندارد. نتيجه چنين ّ تفكري اين خواهد شدكه ديگر اينطور نميبيندكه تا دنيا بوده، فقيروغني دركنارهم بوده اندو طبقات، ازلي، ابدي و ثابت هستند. نه! لذادر اين ديدگاه براي از بين ‌بردن فقر، بايستي ضدش را كه ثروت هاي آنچناني است، نفی کرد.
قلمرو ديالكتيك و منطق فرمل
وقتي ميخواهيم شيء را در تاریخچه و تحولات آن بسنجيم، يعني در دنياي گذر و گذار، در دنياي نسبيت ها و نسبت ها، به طور مشخص،به طور ديناميك و پويا، بايستي منطق ديالكتيكي را به كار برد. پس شيء در حال شدن، تحت قانونمندی دیالکتیکی است. زیرا اين شيء، هميشه اين نيست كه هست، زماني خواهد رسيد كه ديگر اين، نخواهد بود. كما اينكه زماني بود كه چنين نبود ـ نه تنها چنين نبود، بلكه ضد خودش بود ـ و زماني نيز ميآيدكه از اين وضعيت خارج خواهد شد. اما وقتی می خواهیم ببینیم که یک چیز )شیء( چه هست و چه نیست، وقتی میخواهیم بدانیم هویت آن شیء چیست، وقتی میخواهیم آن شیء را منتزع از تغییراتش بشناسیم وکاری نداریم که چه بوده یا چه خواهد شد، طبعا باید منطق فرمل را بکار بگیریم. اینجا دیگر شیء در سیر حرکت و تحولاتش بررسی نمیشود . به این میگویند »هوهویه«)این همانی(؛ این،همان است که هست. انسان، انسان است و با حیوان متفاوت است. انسان؛ انسان است، حیوان نیست . ولواین که مشترکات ومنشاء حیوانی داشته است. یا ً مثال جامعه ای که از مرحلة فئودالی عبورکرده و وارد بورژوازی شده است، دیگرتحت قانونمندی و مناسبات فئودالی بررسی نمیشود، زیرا آن نیست. از اینرو ما برای این که بفهمیم یک پدیده، چه چیز هست؟ چه چیز نیست؟ و هویتش چیست؟ به منطق صوری احتیاج داریم که پدیده رادر مقطعی که هست، ثابت نگهداریم، به مطالعه آن بپردازیم تا تفاوتهای آن با چیزهای دیگر آشکار شود....

View Details

فصل اول: علم و فلسفه
درباره فلسفه
اول بگویم که برای تشریح مطلب و تفهیم و تفاهم و این که همگی با هم در این بحث قدم به قدم حرکت کنیم، من ناگزیر از تکرار برخی مطالب هستم و امیدوارم خسته نشوید. گفتیم قلمرو علم، قلمرو كميت هاي سنجش پذير، قابل شمارش و قابل تجربه است . به نحوي كه در خارج از اين قلمروـ قلمرو تجربه و شمارش ـ علم راهي ندارد. مكررًا گفتیم كه علم به چگونگي ها جواب ميدهد و در مورد چرايي ها راهي ندارد. این در حالی است که هميشه سلسله يي طولاني از چراها، يكي پس از ديگري در مقابل انسان قد علم ميكند. چراها و تبييناتي كه بدون پاسخ گفتن به آنها پيشرفت ـ حتي چنانكه ديديم در قلمرو علم ـ ناميسر است. نظير آنكه ً قبلا گفتيم، چرا ميگوييم »بد«، چرا ميگوييم »خوب«؛ ً اصولا بد و خوب، چه هستند و چه حکمتی دارند؟ چرا به اين جهان آمديم؟ چرا انسان را بايستي مسئول و وظيفه مند ّ تلقي كرد؟ هدف و فلسفه توليد و فعاليت بشري چيست؟ چرا بايستي اينطور باشد؟
مثال: در كارخانهاي بزرگ، بخشهاي مختلف، هر كدام بدون توقف، در حال حركت و پيشبرد كار هستند. چرخ دنده هاي بزرگ در حال چرخش، هزاران قطعه در حال جابجايي، حركت و دوران. اين كارخانة بزرگ، با تمامي بخشها و قطعاتش، در حال تكاپو است تا هدفي را ّ تحقق بخشد، يعني محصولي مشخص عرضه كند. حال كارايي اجزاي كارخانه را بررسي كنيم. براي نمونه، در ميان هزاران قطعه، درون قطعه ها، يك پيچ كارگذاشته شده است. كارشناسان، ازكجا ميتوانند بفهمندآيا اين پيچ، كاركرد درست خود را دارد يا دچار اشكال و فرسايش شده است؟ پاسخ يك چيز است: آيا اين پيچ، در راستاي هدف اصلي كارخانه، يعني توليد محصول نهايي، نقش دارد؟ يا بودن و نبودنش، تغييري در بازده محصول نهايي كارخانه، ندارد؟ اگر نقش دارد، حتي بسيار اندك، روشن است كه پيچ در خط توليد كارخانه است. اما اگر نقشي نداشته باشد، يعني آن پيچ كارايي ندارد و از آن سيستم، تضادي حل نميكند....

View Details

روانشناسي
هنوز دنبال اين هستيم كه ببينيم در علوم اجتماعي، نداشتن فلسفه درست، به چه صورت اثر ميگذارد و چطور پشت اين قضاياي علمي، فلسفه خوابيده است. نمونه بعدي، مربوط به روانشناسي است. ابژكتيويسم، عينگرايي محض، برون گرايي، فقط روي مشاهدات و ملموسات تكيه كردن، از تبيين و جمعبندي زمان شاه كه داد ميزدند: »جاويد، جاويد« هر كسي تفسير ميكرد كه دارد فرو ميريزد، خدايگان بدشان ميآمد و...
طفره رفتن (چون با منافع متضاد است)، روانشناسي را به مكتبي ميكشاند كه ميگويند؛ كه ّمتكي به ديدگاه پراگماتيستي است. بدان رفتارگرايي اجازه بدهيد ازكمي قبل تر بررسي كنيم. روش برخورد ايده آليستي قديم، پديده ها و حالات رواني را مبتني بر درون نگري محض ـ يعني هرچه دردرون هست، مستقل از بيرون ـ بررسي ميكرد. به قانونمنديهاي روان انسان، به عينيات روان انسان، به قول فيزيولوژيستها: به مباني فيزيولوژيكي كاركردهاي رواني و ذهني، يعني به اندام ذهن، مغز و همان سيستمهاي انطباقي ـ كه صحبتش را كرديم ـ توجهي نداشت. بنابراين، مسائل را بسيار اسرارگونه و مبهم تفسير ميكرد.....
ثورندايك با تحقيقات خود تا اين جا رسيد. ولي اگر همين راه را تعقيب ميكرد ـ تا اين جا واقعگرايانه پيش ميآمد ـ و ميپرداخت به اينكه چطور راههايي تحكيم، و راهها و برخوردهايي تضعيف ميشوند، به يك جاهاي ديگري ميرسيد؛ راه برايش باز ميشد تا بهتدريج، كل عملكردهاي انسان را بتواند با ديد بازتري نگاه كند. ولي »ثورندايك« در اين جا توقف كرد، بهجاي توجه به اين جنبه از كار پيشگامانه، توجه »ثورندايك« به رفتار خارجي حيوان، بهمنظور رسيدن به هدف عملي كنترل آن، معطوف شد...
خوب، بجاي اينكه راه را ادامه بدهد تا مقدمه يي باشد كه تفاوت انسان را ازحيوان بشناسد، اين دست آورد را گرفت، اما رفت دنبال اينكه چكار كند كه از انسان، رفتارهايي را كه ميخواهد بيرون بياورد. و چون پراگماتيست بود ، انسان را هم مثل حيوان به پاداش و مجازات مشروط كند، تا همان رفتارها را كه ميخواهد بدست بياورد. درحاليكه ما ً قبلا ديديم، انسان سيستم ديگري هم دارد كه مرزهاي شكنجه را هم ميشكند و جلو ميرود. بچه ها را ميتوان با شكلات يا كتك زدن به چيزي مشروط كرد، ولي آگاهانه نيست و بايد بعدًا آگاهانه اش كرد. از همينجاست كه در سيستم تربيتي، به جاي تأكيد روي آگاهي و تربيت، بعنوان مثال بچه را ول ميكنند تا هر كاري دلش ميخواهد بكند، به اصطلاح، ليبرال با او برخورد ميكنند؛ ليبرال رشدش ميدهند....
پس با مجموعة آنچه گفتيم و خوانديم، ميتوان نتيجه گرفت كه از يك طرف، شناختهاي علمي، لزومًا بر يك ديدگاه فلسفي استوار هستند. از طرف ديگر، اين ديدگاه خودش ـ ولو به طور ناخودآگاه ـ روي قلمرو شناخت هاي علمي ما اثر ميگذارد، يا آن را محدود ميكند يا گسترده نموده و يا دست و پايش را باز ميكند. اگر درست باشد، ميدانش باز ميشود و پرواز ميكند و در غير اينصورت، دست و پايش را ميبندد. پس، بايستي آرزو كنيم كه ديدگاه فلسفي هرچه واقع بينانه تري داشته باشيم تا هيچ واقعيتي از نظرمان پنهان نماند.

View Details

جامعه شناسي
چند سطر از كتاب زمينه جامعه شناسي را ميخوانم تا مشخص شود آنهايي ، تاثير فلسفه هاي متضادشان در آزمايشات علمي، مشخص كه در مثالهاي قبلي نبود؛ اكنون در مسائل اجتماعي، چگونه مشخص ميشود.
گفتيم كه يك عده معتقد بودند كه »بودن«، يعني در چشم من بودن، يعني ً مثلا توي دهن من بودن. در فلسفه پراگماتيسم، بودن، يعني مفيد بودن، يك چيزي تا آن جا هست و حقيقت دارد كه مفيد هست، منفعت دارد. از همان كتاب ادامه مي دهيم:
»بيشتر جامعه شناسان آمريكايي باور دارند كه مي توانند ً مستقيما به وسيله حواس خود با “اعيان خارجي” رو به رو شوند (هر چه در حس بيايد) و بدون مداخله زمينه ذهني خود (بدون جمع بندي، بدون تبيين و)...، آنها را دريابند. از اين رو روشها و فنوني براي مشاهده مستقيم و ثبت و ضبط مشاهدات خود، ترتيب ميدهند، و از هرگونه تبيين يا تفسير، روي مي گردانند، غافل از آنكه هيچ واقعيتي بدون مداخله ذهن و تبيين و تفسير آن، معني دار و قابل ادراك نميشود، (بدون اينكه بنشينيم تبيين كنيم كه چرا طرف، اين پشت قدم ميزند كه قابل فهم نخواهد بود. و ذهني خود، جهان را بنگرد و بشناسد. غفلت اينان از جنبه ذهني علم، همينطور در مورد جهان) و هيچكس نيست كه بدون وساطت دنياي سبب ميشود كه معتقدات نسنجيده و تعصبات ديرين خود را به جاي نظريه يا فلسفه يي سنجيده، مبناي داوري قرار دهند و محسوسات خود را در پرتو آنها تبيين و تفسير كنند و به خطا افتند«.....
روانشناسي
هنوز دنبال اين هستيم كه ببينيم در علوم اجتماعي، نداشتن فلسفه درست، به چه صورت اثر ميگذارد و چطور پشت اين قضاياي علمي، فلسفه خوابيده است. نمونه بعدي، مربوط به روانشناسي است. ابژكتيويسم، عينگرايي محض، برونگرايي، فقط روي مشاهدات و ملموسات تكيه كردن، از تبيين و جمعبندي و... طفره رفتن (چون با منافع متضاد است)، روانشناسي را به مكتبي ميكشاند كه ميگويند؛ كه ّمتكي به ديدگاه پراگماتيستي است . بدان رفتارگرايي اجازه بدهيد ازكمي قبل تربررسي كنيم. روش برخورد ايده آليستي قديم، پديده ها و حالات رواني را مبتني بردرون نگري محض ـ يعني هرچه دردرون هست، مستقل از بيرون ـ بررسي ميكرد. به قانونمندي هاي روان انسان، به عينيات روان انسان، به قول فيزيولوژيستها: به مباني فيزيولوژيكي كاركردهاي رواني و ذهني، يعني به اندام ذهن، مغز و همان سيستمهاي انطباقي ـ كه صحبتش را كرديم ـ توجهي نداشت. بنابراين، مسائل را بسيار اسرارگونه و مبهم تفسير ميكرد. مثلا اگر از يكي از صاحبان اين طرز تفكر ايده آليستي ميپرسيديم كه چطور ميشود كه بسته به نرمي يا زبري يا كيفيات مختلف هر شيء كه در داخل دهان ما قرار ميگيرد يك نوع بزاق با فرمول متفاوت ترشح ميشود، بزاق ويژة همان چيزي كه در دهان گذاشتيم، (براي يك دانه ماسه همان بزاقي را ترشح نميكند كه ً مثلا براي يك تكه گوشت ترشح ميكند). ممكن بود بگويد خوب، خدا خواسته است. خوب، البته خدا خواسته، ولي قانونمنديش چيست؟ هر جوابي ميداد، جز اينكه سراغ پايگاه و مبناي عيني و مادي اين قضيه برود....
پس با مجموعة آنچه گفتيم و خوانديم، ميتوان نتيجه گرفت كه از يك طرف، شناخت هاي علمي، لزومًا بر يك ديدگاه فلسفي استوار هستند. از طرف ديگر، اين ديدگاه خودش ـ ولو به طور ناخودآگاه ـ روي قلمرو شناختهاي علمي ما اثر ميگذارد، يا آن را محدود ميكند يا گسترده نموده و يا دست و پايش را باز ميكند. اگر درست باشد، ميدانش باز ميشود و پرواز ميكند و در غير اينصورت، دست و پايش را ميبندد. پس، بايستي آرزو كنيم كه ديدگاه فلسفي هرچه واقع بينانه تري داشته باشيم تا هيچ واقعيتي از نظرمان پنهان نماند...

View Details

علم چيست؟
اجازه بدهيد كه بحث را از معرفت و دانش، به معناي عام آن، شروع كنيم. ميگويند كه دانش، سيستم يا دستگاهي از شناختها و شناسايي ها درباره طبيعت، اجتماع و انديشه است. معرفت چيست؟ بازهم ميگويندكه معرفت، شناسايي يا دانش، انعكاس واقعيت عيني است ( همين واقعيتهايي كه در مقابل مان هستند ) در ذهن انسان. به اين انعكاس، به اين تصويرگونه، معرفت ميگوئيم. هر گاه ذهن ما، عيني را، يعني واقعيت خارج از ذهن را، به نحوي از انحا ادراك كند، شناسايي حاصل شده است. ولي ً اولا، هر تصوير و هر ادراك ذهني درست نيست، و تا ّ محقق نشده، تا به اثبات نرسيده، نميتوان بر آن، نام دانش و معرفت گذاشت. ما انواع و اقسام معرفتها و معارف را داريم: شناسايي هاي علمي، ثانيا، شناسايي هاي فلسفي، هنري، مذهبي و...
بنابراين، حالا با آشنا شدن مختصر با مفهوم معرفت و دانش، به معناي اعم آنها و به گسترده ترين معنايش، به سراغ علم ميرويم . علم به معناي اخص، همان علمي كه من باب تميز، من باب تشخيص، ً مثال ميگوييم؛ علم و فلسفه، در قبلاش ً مثال كلمه فلسفه را به كار ميبريم.....
تجربه، شيوه حصول و معيار علم
علم از راه تجربه به دست ميآيد و معيارش هم تجربه است. يعني تا وقتي كه چيزي در آزمايش به اثبات نرسيده، نميتوان آن را علمي تلقي كرد. كما اينكه ً قبلا فرضياتي بود كه در كره ماه ً مثلا هوا مانند كره زمين نيست، ولي تا وقتي به طور تجربي به اثبات نرسيد، نميشد قاطعانه مارك علم و امضاي علم را پايش گذاشت. البته ما وارد انواع تجربه گريها در علوم مختلف نميشويم، چون هر علمي، تجربه گري و آزمايش گري خاص خودش را دارد. همين قدر كافي است تذكر دهيم كه در علوم مختلف، به هرحال شناختهاي علمي، به طريقي از طرق، به نحوي از انحا، خودشان رادرمعرض حواس ما به اثبات ميرسانند، وبنابراين است كه مورد قبول همه قرار ميگيرند. ً مثلا نميتوان با چشم غيرمسلح و بدون آزمايشهاي خاص و پيچيده يي كه دارد، حركت ذرات نور و يا حركت الكترونها را در مدار اتم ديد. ولي به هرحال، شيوه هاي خاص تجربي خودشان را دارند و به ترتيبي خودشان را در معرض حواس انسان قرار ميدهند….
علم ميگويد، بده من تجربه كنم. اما اينكه چه راهي را در زندگي انتخاب كنم؟ در مورد انتخاب، علم سكوت ميكند. براي اينكه خوب و بد و اينكه چرا ما به اين دنيا آمديم و براي چه زنده هستيم، قابل شناخت تجربي نيست. دقيقًا مثل هدف كسي كه اين پشت قدم ميزند. اينها در عهده فلسفه است. خلاصه كنيم: سؤالاتي كه با (چگونه) شروع ميشود، موضوع علم هستند. زمين چگونه ميچرخد؟ طفل چگونه به دنيا ميآيد؟ چگونه در هر مرحله بالاتر تكاملي، آزادي زيادتر ميشود؟ مكانيزمهايشان چيست؟ كما اينكه تفاوت موجودات خونگرم و خونسرد را ديديم . اما اگر به جاي اين چگونه ها، (چرا) بگذاريم، ديگر جواب دادن به آنها كار علم نيست....
لذا هر مسأله يي كه در چارچوب تجربه كردن و در معرض حواس قرار بگيرد، موضوع علم هست، ولي در وراي اين چارچوب، نه! و اينجاست كه بعضي اصرار دارند، پاي مسائل غيرتجربي را هم به قلمرو علم بكشانند كه در همانجا، انحراف آغاز ميشود....
تأكيد علم بر جنبه كمي واقعيات
علم بر جنبه كمي واقعيات تأكيد ميكند. يعني با عدد و رقم حرف ميزند، يعني باز هم به قول پلانك: (با كميات سنجش پذير سروكار داريم)، سنجش و ارزيابي. اگر بخواهيم به زبان علمي بيان كنيم، نميگوئيم هوا سرد است يا گرم، ميگوئيم حرات آن چند درجه بالاي صفر يا برودت آن چند درجه زير صفر است. بنابراين، همين روال كميت پذير، در همه مقولات علم، به معناي دقيق كلمه، صادق است. بيان علمي فاصله، وسعت، حجم، وزن، ارتفاع، سرعت، قدرت، روشنايي و... واحدهاي كمي دارند. خلاصه به هر طريقي، به زبان فرمولها و اعداد بيان ميشوند؛ درحاليكه زشتي و زيبايي، خوبي و بدي، و... عدد و رقم نميشناسند، بيان كمي ندارند و بنابراين، از قلمرو علم خارج هستند. حال اينكه در مسير علم، هر چقدر كه پيش ميرويم، تأكيد روي كميت و روي فرمولها زيادتر ميشود....
اتكاي علم به فلسفه
نكته سوم اين است كه بايستي توجه داشته باشيم، علم و شناختهاي علمي، جبراً به يك فلسفه يي اتكا دارند و به همين دليل، آن را تحت عنوان جداگانه يي بررسي ميكنيم؛ يعني علم ّمتكي به يك فلسفه است. منظوراين است كه از ساده ترين آزمايشي كه ميكنيم تا پيچيده ترين تجربه گري، به هرحال، پشتش يك تبيين و يك فلسفه يي خوابيده است، به نحوي كه اگر آن فلسفه را از پشت آزمايش مان برداريم، آزمايش پيش نخواهدرفت. مثال وقتي كه ميخواهيم نقطه جوش آب را پيدا كنيم، ميزان الحراره را برميداريم، آب را ميجوشانيم و با آزمايش هاي مختلف به اندازه گيري ميپردازيم؛ چه فلسفه يي پشتش خوابيده است؟ اول بايد پذيرفته باشيم كه خارج از ذهن ما آبي هست كه واقعيت دارد . دوم بايستي پذيرفته باشيم كه درجه جوش آن را ميتوان شناخت؛ به نحوي كه اگر معتقد نبوديم آبي خارج از ذهن هست و يا درجه جوش آن را نميتوان شناخت، دست به آزمايش نميزديم....

View Details

رد پوزيتيويسم
در همين نقطه لازم است يك مبحث ديگر هم اشاره شود، اين مبحث، رد پوزيتيويسم است. يعني رد كساني كه ميگويند نيازي به فلسفه نيست. براي اينكه بعدًا اينها جلوي پايمان سنگ نيندازند و راهمان دچار دست انداز نشود، لازم است به آنها اشاره كنيم . در تاريخ ّ تفكرات بشر، به خصوص بعد از رنسانس و مشخصًا بعد از انقلاب صنعتي، شاهد رشد تفكرات و سيستم هاي عقيدتي يي هستيم كه علم، تجربه و ارزشش را مطلق ميكنند، هيچ جايي براي فلسفه باقي نميگذارند و ميگويند فلسفه اساسًا موضوعيت ندارد. »پوزيتيويسم« يا تحقق گري و اثباتي گري در نقطه اوج اين گرايش قرار گرفته، كه بعدها در نيمه قرن نوزدهم به ظهور ميرسد. پوزيتيويسم معتقد است كه با رشد دانشها و علم، ديگر موضوعيتي براي فلسفه وجود ندارد؛ فلسفه متعلق به دوران جهل بشر است، به دوراني كه مي نشست وهمينطوري مي بافت، هرچه علم به جلو برود، ديگر نيازي به فلسفه نيست. عيب كار پوزيتيويستها در اين است كه با محدودكردن چشم اندازهاي حسي و عيني، واقعيت را تا آن جايي قبول دارند كه حس شده و ديده شود؛ و به اين ترتيب، فلسفه را از موضوعيت مي اندازند. اگر اين عيب را نداشتند، نياز به فلسفه را تأييد ميكردند.....
از آن جا كه اين پوزيتيويست ها ميگويند؛ براي اينكه حكم كنيم واقعيتي هست، اول بايد آن را حس كنيم يا ببينيم، و به اين ترتيب برايمان اثبات شود. و از آن جا كه شعارشان اين است (بيار تا ببينيم)؛ همانهايي كه ميخواهند خدا را هم ( اگر كه باشد) زير تيغ جراحي ببينند، پس شعارشان اين است كه علم، يعني دايره تجربه، كافي است. و بنابراين، فلسفه مال عهد عتيق است! و بنابر اين اعتقاد است كه پوزيتيويستها، مفهوم جويي، تبيين و فلسفه را بي مورد ميدانند . اكنون با تمام صحبتهايي كه كرديم، برايمان ديگر روشن است كه به رغم اين ادعاهاي به ظاهر روشنفكرانه، به رغم اين پز به ظاهر مترقيانه، كه اين مال عهد بوق و عهد عتيق است؛ آن كساني كه تا چيزي را نبينند و لمس نكنند، آن را واقعيت نميدانند، هيچ بويي از واقعگرايي نبرده اند. و از قضا درست از همينجا به ورطه ايده آليسم كشانده ميشوند.....
ميبينيم كه چطور پوزيتيويستها به رغم اين دعاوي، به ورطه ايده آليسم كشانده شدند. چون نميتوان شناخت، چون درك حقيقت ميسر نيست، بنابراين نبايد وقت صرف كرد، مگر اسقف بركلي، سردمدار ايده آليسم جديد، چه ميگفت؟ حرف او مگر چه بود؟ در نهايت با حرف اينها چه تفاوتي داشت؟ او هم ميگفت: بودن، يعني بودن در نفس مدرك (ادراك كننده)؛ يعني چيزي وجود ندارد، مگر اينكه من بتوانم دركش كنم! تصورش كنم! يعني چيزي را كه من درك نكنم، وجود ندارد! به قول خودش: دفتر كارش، وقتي كه در آن نيست، وجود ندارد! نتيجه چيست؟ ضمنًا اين را هم ميدانيم كه بركلي، از اين جا شروع كرد كه گفت: علم انسان، شناختهاي انسان، منحصر به تصوراتي است كه آنها را از راه حس حاصل كرده است!.....
رد الادريگري و اگنوستي سيسم
وقتي كه از رد پوزيتيويسم، كه منكر تبيين و مفهوم جويي است، صحبت ميكنيم، لازم است كه در حاشيه اش، از نفي يك تمايل ديگر، تحت عنوان (اگنوستي سيسم)يا (الادريگري)ـ كه منظور، دم زدن از نمي دانم و نمي توانم بشناسم، است ـ صحبتي بشود. اينها عده يي هستند كه اگرچه تبيين را قبول ميكنند و ميگويند بايستي ً حتما تبيين كرد، ولي مدعي هستند كه در شناخت پديده ها، ازجمله در شناخت جهان، مرز عبور ناپذيري بين نماد ـ همان سطح و پديدار ـ با بود يا ماهيت پديده ها، وجود دارد. به اين معنا كه ما نمي توانيم به ماهيت اشيا و امور جهان، پي ببريم. اگنوستي سيسم يا الادريگري ـ نميدانم گفتن ـكه يكي از نمايندگان فكريش »كانت« است، در همين جمله تعريف ميگردد. و به دليل اينكه، به هرحال در عمل، توان تبيين و پاسخگويي قاطع، به مسائل را منكر هستند، ما آنها را هم در شمار ايده آليستها آورده و كنار ميگذاريم؛ چراكه ما با اين فرض شروع كرديم كه ميتوانيم بشناسيم، ميتوانيم تا حدودي به ماهيت قضايا، پديده ها و امور جهان واقف شويم....

View Details

ضرورت مفهوم‌جويي و تبيين
..... سؤال اين است، مگر در همان كتاب اول، خيلي از مسائل روشن نشد؟ مگر مسير روشن نشد؟ پس ديگر چه احتياجي به تبيين داريم و ً اصولا چه ضرورتي براي آن است؟ مگر ما از ابر هيدروژني اوليه تا جامعه بي طبقه توحيدي منحني رسم نكرديم؟ مگر نصف اين راه را ً عينا و يك مقدارش را ً ذهنا ـ با يك نتيجه گيري منطقي از مسير قبلي ـ درننورديديم؟ پس چه نيازي به اين بحثهاست؟ اينجاست كه بايد گفت تا آنجايي كه به بررسي محض نظامات حركات جهان مربوط ميشد ـ گرچه به خيلي از دريافتهاي ما كمك كرد ولی.....
ماترياليست ها حركت جهان را درمجموع، بي قصد و غرض و غيرآگاهانه ميدانند . في المثل بعضي هايشان ـ نه همه شان، كه بعداً توضيح خواهم دادـ معتقدند كه تيرهاي تكامل، ً تماما تصادفي شليك شده است. ولي اينكه چگونه به هدف خورده و اينجا آمده، بحث ديگري است. از اين نظرگاه ـ نظرگاه ماده گرايانه ـ صرف نظر از اختلافات بسيارعظيمي كه در داخل اين اردوگاه است (كه بعداً صحبتش را خواهيم كرد)، ً
مثال بين ماترياليست هاي مكانيست و ماترياليست هاي ديالكتيك، به هرحال جهان در كل بي مفهوم، و بي قصد و غرض است. آيا توضيحات كتاب اول، اين را روشن كرد كه حق با اينها است يا نه؟ ممكن است ايده هايي گرفته باشيم، ولي قاطعانه روشن نكرد...
به همين دليل آنهايي كه نمي خواهند اين پيشقرارها و هدفگيريهاي از پيش را بپذيرند، ترجيح ميدهند كه بگويند: تا به حال اينطور بوده، بله، ولي بعدش را كسي چه ميداند؟!
اگر هم مثل ماترياليستهاي نوين ـ ماترياليستهاي ديالكتيك ـ به طور محتوم و حتمي پايان استثمار را پيش بيني كنيم، به هرحال باز بايد طوري حرف بزنيم كه كسي نتواند از آن نتيجه بگيرد كه از پيش، چنين هدفها و قرارهايي در كار جهان بوده است. قبلا گفتم كه پوزيتيويست ها، در اين رابطه هيچگاه حكم محتوم نمي كنند. يكسري از ماترياليستها ـ ماترياليستهاي مكانيك ـ هم ً اصولا اين كار را نمي كنند ماترياليستها معتقدنددر كار جهان هدف و قراري نبوده و تصادف بوده است. ديالكتيك نيز حكم هايي درباره آينده ميدهند، ليكن ً دقيقا مواظب هستند طوري صحبت نكنند كه كسي بتواند از آن نتيجه بگيرد كه از پيش، در كار جهان، چنين قرارهايي بوده است.
بنابراين، دست يافتن به يك جهان بيني صحيح و واقعي، مستلزم اين است كه همين حركات و نظاماتي را كه تا به حال ديديم ـ نظامات محوري و اساسي جهان را ـ درست تبيين كنيم، چرا كه اينها كليد فهم حركات ديگر هستند، براي اينكه بقيه حركات، متفرع و ناشي از اينها هستند. بنابراين، به طوركلي و در مجموع، بسيار ضروري است به چيزهايي كه تا به حال از آن صحبت كرده ايم، نظري بيفكنيم. فقط به اينصورت ميتوان به چراهاي مختلفي كه در اطرافمان وجود دارد و سراسر زندگيمان را مملو از خودش كرده، پاسخ درست و واقع بينانه بدهيم، پاسخهايي كه ً ماهيتا در چارچوب شناخت فلسفي قرار ميگيرند.
نياز به فلسفه
چرا ما به فلسفه، شناسايي فلسفي و به اين مفهوم جويي هايي كه صحبت كرديم، نياز داريم؟ مگر علم نمي تواند به آنها جواب بدهد؟...
قبلا گفتيم علم جواب چراها را نميتواند بدهد، موضوع علم، جواب به چگونگي هاست. اين كه چرا تيراندازي شد، موضوع علم نيست. اينكه چرا تكامل اينطور شتابان، جهت دار، پيچيده شونده و تطبيق پذير به جلو مي تازد، و اين كه چه بسا اين، به خاطر مركز جاذبه يي، معبودي و معشوقي باشد، اين هم در عهده علم نيست….
... مجروحي كه تير خورده بود را پيش جراحها آورديم، تيم پزشكي بسيار مجرب، آشنا به آخرين حرفه ها و پيشرفتهاي پزشكي، از مدرن ترين ابزار و آلات مختلف استفاده ميكنند. خوب، اينها با آزمايشات و باعكسبرداري هايشان، حتي ميتوانند بگويند، چند سلول از بين رفته، چند ساعت از تيراندازي ميگذرد، چه مدتي جراحت طول خواهدكشيد، نوع گلوله، سرعت آن، نوع اسلحه، ميزان انعقاد خون، راه و درمان بيمار و همه اقدامات لازم، همه اينها را ميتوانندبگويند. اما آيا ميتوانند بگويند كه براي چه تير خورده؟ آيا اين تير و اين جراحت، محصول شركت در يك جنگ عادلانه انقلابي است يا ناشي از دست داشتن در يك يورش ارتجاعي، آيا ميتوانند جواب بدهند؟ آيا دستگاه شان ميتواند به اين سؤال جواب بدهد؟ آيا اين تير، تصادفي به وي خورده؟ يا كسي با قصد و عمد، به او شليك كرده؟ جواب به اين سؤالها، در موضوع كار و جستجوي علمي آنها، نيست....

View Details

تبیین جهان- شماره ۴۰
علم و فلسفه
معني تبيين و مفهوم‌جويي تكامل
در كتاب اول، قواعد تكامل را توضيح داديم؛ اكنون ميخواهيم در مورد تبيين و مفهوم جويي آن كمي صحبت كنيم. گفتيم كه ايدئولوژي، دستگاهي از عقايد فلسفي، سياسي، هنري، اخلاقي، حقوقي و... است كه در كانون آن، فلسفه و مسأله وجود قرار دارد و همين مسأله ـ يعني تبيين وجود يا جهان هستي ـ سرآغاز گشودن ساير مسائل است. چرا كه ـ باز هم اگر يادتان باشد ـ صحبت ما از يكسري مسائل شروع شد: بد چيست؟ خوب چيست؟ رستگاري چيست؟ حق و باطل چيست؟ نحوه دست يافتن و رسيدن به برخوردها و موضع گيريهاي درست و اصولي سياسي و اجتماعي ـ چه در زندگي فردي و چه در زندگي سياسي و اجتماعي ـ چگونه است؟ از اينجاها بود كه به ضرورت ايدئولوژي و بحث ايدئولوژي رسيديم. و به دنبال آن، ديديم كه ايدئولوژي تنظيم كننده و فراگيرهمه روابط و مناسبات انساني است.
ايدئولوژي مشخص ميكند كه اين جهان، هدفي و مقصدي دارد يا نه؟ پاسخ آري يا خير به هدفدار بودن يا نبودن هستي، كاركردها و موضعگيريهاي متفاوتي، در پي خواهد داشت. در همين نقطه بود كه در رابطه با بحث ايدئولوژي، خودمان را در درون يك جهان بزرگتر محاط ديديم، خودمان را در بطن يك جهان بزرگتر يافتيم، كه ما جزئي از آن و تابع آن بوديم. اين جهان كل بود و بنابراين ميبايست مسائل مان را به تبع حركت و سمت كلي جهاني كه در درونش هستيم، حل ميكرديم. در همينجا بود كه خودمان را به سرنشينان و مسافران يك سفينه، كه در ميان اقيانوس توفاني وجود، به ارزيابي مفاهيم هلاك و نجات نشسته، تشبيه كرديم. مفاهيمي كه ديديم، فقط در صورت متصوربودن يك ساحل نجات، معني ميداد. به اين معني كه اگر كشتي جهان، خودش هدفي، قصدي و سمتي نميداشت، نشستن در آن و بحث كردن راجع به مفهوم هلاك و نجات ـكما اينكه حق و باطل، و خير و شرـ بيخود بود. چرا كه در اينصورت، به قول آن فيلسوف يوناني پروتاگوراس: راه خودش و هر كس به نظر خودش قضاوت خواهد كرد . در همينجا، وضعيت خودمان را در رابطه با جهان، به يك مثال خيلي پيش پا افتاده ـ البته ً صرفا مثال ـ تشبيه كرديم، پيچ و مهره يي داخل يك كارخانه بزرگ، كه درستي و نادرستي عملكرد اين پيچ و مهره، بستگي به اين دارد كه در كل اين كارخانه، چه نقشي دارد و به طوركلي، چه مهره يي است.
باز هم مثالي ميزنيم : در مثال تيرانداز كه ً قبلا هم گفتيم، چند گلوله پياپي از كنارگوش ما رد ميشود، ميخواهيم علت آن را تبيين كنيم، ببينيم قضيه چيست؟ به اصطلاح سر از كار اين شليك ها در بياوريم و ببينيم ً اصولا براي چه شليك شده اند؟ بعد به اين مطلب رسيديم كه ....

View Details

تبیین جهان- شماره ۳۹
رهايي، معيار ّ ترقي ّ
حالا كه با مفهوم رهايي آشنا شديم، به معيار ترقي ميپردازيم؛ چيزي كه از ابتداي همين بحث دنبالش بوديم. اين معيار چيست؟ گفتيم كه رهايي جوهر يگانگي و جوهر كمال است، پس معيار پيشرفت است. هرچه رهايي انسان از ضدتكامل يا از درجات پايين تكامل ـ درجات حيواني تكامل ـ بيشتر باشد، به مراحل عالي تري صعود كرده است و تكاملش بيشتر ّ محقق شده است. چرا كه تكامل، در يك كلام، سير مداوم از قلمرو ضرورت و اجبارات، به قلمرو آزادي است. بنابراين هر سيستمي ـ چه يك دايناسور، يك فرد، يك اجتماع يا يك سازمان ـ هرچه از قلمرو ضرورتها و اجبارات كاهنده، پست و پايين آورنده، رهاتر شود؛ با كسب استقلال و اقعي، به قلمرو آزادي نزديكتر شده است....
پس به راستي آنهايي كه وضعيت غيرتكاملي موجود را در هر شرايطي پذيرفته اند و قدرت شورندگي و قيام را درقبال آن از دست داده اند، هرگز نشاني از تقوا ندارند. در نتيجه تقوا، نه يك مفهوم پاسيو، منفعل، گوشه نشينانه و انزواگرايانه، كه يك مفهوم خّلق، رزمنده، تكاملي و مبارزاتي است. مفهوم واژگونه آن، همان مقدس مآبي و مقدس بازي است، دست به سياه و سفيد نزدن است. اما مفهوم واقعي آن، اينچنين نيست…..
معيار ترقي، تكامل و ارجحيت فرد و جامعه
پس در مجموع جامعه ّ يي مترقي تر است كه چه به لحاظ آگاهي و چه به لحاظ روابط اجتماعي اش، تطابق يافته تر و از قيد اجبارات و نيروهاي بنده ساز ـ چه طبيعي و چه اجتماعي ـ آزادتر باشد. خلاصه، هم فن، توليد و صنعتش بالاتر باشد كه به جاهاي ديگر وابسته نباشد، و هم روابطش عادلانه تر باشد. اگر نبود چي؟...
اگر هر دو شرط باشد، چه بهتر. اگر نظام صنعتي و سرمايه داري پيشرفته با اين تكنولوژي مافوق پيشرفته اش، به جهان عدالت صادر كند؛ چه بهتر! ولي اينطور نيست...
غربزدايي ارتجاعي
بنابراين ما شرط لازم يا پايه تكنولوژيك تكامل را، كه همان پيچيدگي ها يا تجهيزات انطباقي لازم است، نفي نمي كنيم. نه! ما دچار غرب زدايي ارتجاعي نيستيم. همه چيز غرب بد نيست، روابط آن بد است. براي آزادكردن انسان در همين جوامع صنعتي آنقدر تجربه و تكنيك هست كه البته ما آن را ميخواهيم، ولي نه در يك رابطه استعماري. علم و تجربه و تكنيك را مي خواهيم، اما رابطه نامتساوي استعماري را نمي خواهيم. بنابراين ما نميآييم با يك ديدگاه ارتجاعي، غرب را در تماميت آن بكوبيم و بگوييم هرچه كه دارد بد است؛ اگر هرچه دارد بد است، پس اين چيزهايي كه اينجا است چي؟ اين روابط نامتساوي است كه ما رد و محكوم ميكنيم، چون يگانه نيستند. آنجايي كه تضادش را با طبيعت حل كرده و با طبيعت بيشتر يگانه شده است، اين نقطه مثبتي است. ولي آنجايي كه معكوس عمل ميكند، بيگانگي اجتماعي را ترويج ميكند، آنجا بد و محكوم است.
انضباط آهنين در تشكيلات انقلابي ّ
در يك تشكيلات انقلابي، در يك طرز تفكر انقلابي به اين آزادي نميگويند. به عكس، آزادي مورد نظر ما با انضباط انقلابي، انضباط آهنين قرين است. اگر قرار است يك تشكيلات انقلابي به مثابه يك ارگانيزم و يك بدن واحد كار كند، نهايت آزاديخواهي انقلابي، بايستي با نهايت انضباط انقلابي عجين باشد. به همين دليل بود كه در دوران مبارزات چريكي ـ و اگر لازم باشد، همين الان ـ وقتي فرمانده ميگفت بمير، بايد ميمرديم؛ ولو كه اشتباه ميكرد. به دليل اينكه اصلي حفاظت ميشد كه آن اصل قادر بود . با دشمن بجنگد؛ آن اصل نبايد ميشكست. آن اصل، انضباط انقلابي بود.
حال اجازه بدهيد به تيتر ديگري هم بپردازيم.
آزادي و مسئوليت
در مورد انسان آگاه و آزاد صحبت كرديم كه به بالاترين تجهيزات انطباقي ّ رهايي بخش، يعني تفكر، آراسته شده است؛ قدرت تسخير آسمان و زمين را دارد. آيا اين مرادف با يلگي و بي مسئوليتي است؟! نه.
اين مفهوم منفي رهايي است. شما بچه را آزاد بگذاريد كه از مدرسه فرار كند و برود بازي كند؛ اسم اين آزادي نيست. اين مفهوم منفي آن است. كما اينكه در مورد خيلي كلمات ديگر هم به مفاهيم منفي شان را اشاره كردم. پس آزادي واقعي و رهايي تكاملي در دنياي خارجي، ملازم است با مقيد بودن هرچه بيشتر به قانونمنديها، نظم ها و تجهيزات انطباقي، ً تجهيزاتي دائما پيچيده شونده، به خاطر غلبه بر مشكلات....

View Details

رهايي (جوهر تطبيق(
مفهوم رهايي
در فصل قبل به اندازه كافي در مورد تطبيق، به عنوان قاعده اساسي تكامل، صحبت كرديم. انطباق را در حل تضاد بين موجود و پديده ديديم، و گفتيم پديده هايي كه تضاد بيشتري حل ميكنند، منطبق تر هستند. ولي حالا مي خواهيم روح آن تطابق را بيرون بكشيم، روي مضمون تطابق انگشت بگذاريم و معياري براي سنجش اين تطابق ها بدهيم؛ اينكه كدام تطابق قويتر است و چگونه ميتوان تميز قائل شد؟ به عنوان مثال مي دانيم در صحنه سياسي، هر كسي خط سياسي خودش را منطبق ترين خط با واقعيات جامعه تلقي ميكند. ولي طبيعي است كه تنها يكي از اين خطوط درست است، يا به خط درست نزديكتر است. پس چگونه مي توانيم از سرگرداني بيرون بياييم؟ چگونه مي توانيم به بحث هاي بي نتيجه خاتمه دهيم؟ معيار چيست؟.....
بله، رهايي، يعني خروج تدريجي از جبر شرايط، از وابستگي به محيط و اجبارات غريزي. خلاصه، گذار به مدارج عالي تر تكامل، كه مرادف با كسب استقلال و آزادي عمل بيشتر است، كمتر بنده بودن، كمتر فرمان شرايط را كوركورانه بردن. در مورد رابطه با محيط و با هر پديده، تا به‌ حال زياد صحبت كرده ايم؛ ولي بحث اينجاست كه چه كسي غالب و چه كسي مغلوب است؟ برنده بازي كيست؟ بالاخره چه كسي رها مي ً شود؟ چون قبلا گفتيم كه هرچه منطبق تر باشد، مسل و به همين اعتبار از قيود، فشارها و اجبارات محدودكننده محيط آزادتر و رهاتر، يعني جبرشكن تر، جبرستيزتر است. موجود روز به روز وارسته تر، و شعاع و دامنه عمل و انطباقش گسترده تر ميشود.....
تقدس كلمه آزادي
و در اينجاست كه به تقدس كلمه آزادي ميرسيم. اكنون روشن ميشود كه چرا از روز اول براي بشريت، هيچ كلمه يي شيرين تر از اين نبوده است. در هر انقلابي كه نگاه كنيد، كلمه آزادي شعار اول است ـ چه عليه استعمار، چه عليه استثمار يا عليه ديكتاتوري ـ و چنين است كه آزادي بالذات، كلمه يي مقدس است. چرا؟....
بنابراين انسان و انسانها هرچه آزادتر باشند، متكامل تر هستند؛ و هرچه از زير بار روابط ظالمانه خارج تر باشند، هرچه از قيد غرايز كور، رهاتر باشند، يگانه تر هستند. پس همينجا نتيجه بگيريم كه: ناديده گرفتن يا محدودكردن آزادي انسان ـ آزادي كه خصلت ذاتي و خصلت نوعي اش است و بدون آن در حكم حيوان است ـ بالاترين جنايت عليه حقوق انسان است، و در عرف پيامبران هيچ گناهي هم بالاتر از فروكشتن و فروهشتن اين فروغ خدايي و اين نفخة خدايي در حق انسان نيست.....

View Details

تبیین جهان- قسمت ۳۷
بيگانگي و ازخود بيگانگي
به علت پيشرفتهاي كنوني در آگاهيها و شناخت انسان، حركت به جانب وحدت و يگانگي بيش از ً پيش در كل جريان تكامل تقريبا چيز اثبات شده يي است. » مائو« جمله يي دارد با اين مضمون كه »تضادها وسيله نيل به وحدت هستند، و وحدت، هدف مبارزه است«. اين جمله، به خصوص از يك پيشواي ماترياليست، بسيار تعجب انگيز است. اما در واقع امر تعجبي ندارد. به دليل اينكه انسان آگاه و انقلابي كنوني نميتواند در مقابل تضادها، اصالت را به وحدت ندهد. گو اينكه به اعتقاد ما، اين مطلب كه ً هدف مبارزه وحدت است، اصولا ّ با بنياد تفكر ماده گرايانه متضاد است. به هر حال امروز براي تمام بشريت پيشرفته، به اثبات رسيده است كه هر آنچه در خدمت وحدت و يگانگي نباشد، غيرتكاملي است. فكر ميكنم احتياج به تذكر نيست كه وقتي ميگوييم »وحدت« و »يگانگي«، منظورمان وحدت و يگانگي با تمايلات، سياست و خطوط غلط نيست، منظورمان همانطور كه در ً جريان تكامل ديديم، دقيقا حل تضاد در جهت تكاملي است. در مقابل مفهوم يگانگي، مفهوم بيگانگي قرار ميگيرد كه به طور اعم به معناي همان شرك و بت پرستي است. پس تحت اين عنوان، بحث مان را ادامه ميدهيم.....
بيگانگي، مرادف با شرك و بت پرستي
اگر واقع بينانه برخورد كنيم و نخواهيم از حق بگذريم، واقعيت اين است كه در تاريخ بشر، نخستين بار انبيا مفهوم يگاني يا توحيد ـ و مقابلش بيگانگي ـ را مطرح كردند. اين يكي از نتايج بت پرستي است؛ يعني بيگانگي، به جاي يگانه شدن با آن راه، با آن مسير و با آن ريسمان محكم. با جستجوي خلاقيت و بركت و منشأ خير در بت، در حقيقت از تطابق و يگانگي كه گفتيم، دور ميشود، جدا ميشود؛ پس بيگانه ميشود. خواه اين بت فرعون باشد، كه به جاي خدا نشسته، يا گوساله!....
تفاوت مفهوم بيگانگي در نظرگاه توحيدي و ماركسيسم
به اين ترتيب با مفهوم بيگانگي تا حدودي آشنا شديم. در شناخت هاي كنوني بشر ـ آنجا كه از ماركس هم نقل كرديم ـ بيگانگي در سه سطح تا به حال بررسي شده است. بيگانگي انسان با »حاصل كارش« با »خودش« و با »جامعه«. يكي از اين سه تا ـ بيگانگي انسان با حاصل كار ـ چيزي جز بيگانگي اجتماعي نيست. بنابراين، ميتوانيم بگوييم كه بيگانگي در سه سطح طبيعت، جامعه شناسانه و روانشناسانه ـ مربوط به خودش ـ بررسي شده است. ولي ما گفتيم كه بنيانگذار اين مبحث انبيا بودند. ببينيم چه تفاوتي بين مفاهيم يگانگي و بيگانگي، در نظرگاه اديان توحيدي با نظرگاه ماركسيستي هست. در سه سطحي كه صحبت كرديم ـ طبيعت و جامعه و خود، كه بشر امروز هم خودش به آن رسيده است ـ اين برداشتها چه فرقي با انبيا دارد؟ در يك كلام، تفاوت اين مفهوم در اين دو نظرگاه اين است كه در نظرگاه ماركسيستي به ريشه هاي وجودشناسانه بيگانگي توجه نميكنند، يا بهتر بگوييم به آن نرسيده اند، و البته در قالب ماترياليستي هم نميتوان رسيد. چرا؟ براي اينكه اين سه حالت را بايد در يك پوش فراگير، عام و كلي جمع كنيم. اگر اصل يگانگي، عام است، بايد در كل وجود جاري و ساري باشد؛ و در آنصورت در كل وجود، يگانگي به جاي دوگانگي و تضاد، اصل اساسي خواهد بود. درحاليكه وقتي ماترياليست هستيم و معتقديم كه وجود = ماده، دوگانگي جزء ذاتش است. چرا كه اساسي ترين قانون ديالكتيك تضاد است.....
انبيا صحبت از بيگانگي با كل هستي و كل وجود هم ميكنند. اين مفهوم، همان توحيد و يگانگي فلسفي است. در دنياي عيني و مادي، تضاد هست، شكي در آن نيست؛ اما بينش توحيدي در كل هستي و در مجموع، سمت را و اصالت را به يگانگي و توحيد ميدهد. بنابراين ما يك يگانگي با كل وجود داريم، كما اينكه يك بيگانگي هم با كل وجود داريم، و در مسير تكامل . بنابراين مفهوم يگانگي و بيگانگي با كل وجود را، باز بررسي اش هم كرده ايم. هم از متن جريان عيني و واقعگرايانه تكامل بيرون كشيديم؛ همچنانكه خير و ً شر، ثواب و گناه و همه بحثهايي كه قبلا كرديم، را نيز از آن بيرون كشيديم. به اين معنا، اگر ما بيگانگي را در سطح اجتماعي يا طبيعي بررسي كنيم، و همچنين از خودبيگانگي انسان با خودش را، ولي اين خط را دنبال نكنيم و اين سلسله را ريشه يابي نكنيم و به كل وجود ربط ندهيم، ناقص است، دم بريده است، ابتر و بي ريشه است. كما اينكه ما ريشه تكامل ـ گرايش به وحدت و يگانگي ـ را لاجرم بايستي از كل هستي بگيريم. گرچه بلاشك تضاد هست، اما اصالت و سمت با وحدت است. به همين دليل بيگانگي و يگانگي را در كل وجود ريشه يابي ميكنيم، و نتايجي را هم از آن به دست ميآوريم.....
سؤال
اينجا اين سؤال باز به ذهن ميآيد: آيا اين يگانگي و تطبيق ّ پذيري مداوم، كارگاه نقاشي را، به ياد نميآورد كه گويي دارد يك چيزي را تصوير ميكند؛ وقتي تمام شد، آن را نگاه ميكند، باز هم كه گويي مدلي دركار است، آن را كنار ميگذارد و بعدي را سعي ميكند شبيه تر، تطبيق يافته تر، منطبق تر و با آن يگانه تر بسازد؟ ما كارگاه و نقاش را ديديم و هر روز هم ميبينيم، آيا مدلي هم دركار است؟ آيا الگويي هم كه هدف اين تطبيقِ اندر تطبيق است، دركار است؟ آيا اينصورت بنديهاي مختلف تكاملي، با تطابق روزافزونشان، به جانب مدلي و هدفي، توجه و سمت دارند، خلاصه هدفي دركار است؟ يا نه، همه اش اختلاط و آميزش رنگها است؟....

View Details

تبیین جهان- شماره ۳۶
شعار همه انبيا
...مگر نيست كه اينها از ابتدا تا انتها، همه شان اين را فرياد ميزدند و صحبت از توحيد ميكردند؟ و اينطور است كه با شعار توحيد، حق از باطل و نيكي از بدي، قابل تميز ميشود. يادتان هست در آغاز بحث مان، دنبال مفهوم نيك و بد، خير و شر، و حق و باطل بوديم. پس اين است آن آفتابي كه انبيا ارائه ميكردند. اگر اين نبود، چه ملاك و ميزاني براي تشخيص داشتيم؟ به قول »مولوي
مؤمن و كافر، مسلمان و جهود پيش از ايشان، جمله يكسان مينمود
پيش از ايشان، ما همه يكسان بديم كس ندانستي كه ما نيك و بديم
تـــا بـــرآمـــد آفـــتـــاب انـبـيـا گفت اي غش، تو برو صافي بيا ً
تطبيق پذيري، يگانگي و وحدت با مشي آفرينش، پس انبيا تماما ّ تغييرناپذير، تبليغ و تبعيت و تسليم نسبت به آن را به مثابه يك سنت ميكردند و تنها آن را آيين رستگاري و فلاح ميشمردند، و درست به همين دليل هم در صف مقدم مبارزات خلقها قرار داشتند. پس ديگر توحيد با مفهوم انقلابي، خروشان و توفانيش، بسيار فراتر از اين است كه با انزواطلبي و تسليم تحقيرآميز يا تصوف آنچناني اشتباه شود. چرا كه ديديم خود انبيا آن را چگونه پياده ميكردند، آن را برحسب فحواي آفرينش، برحسب متن وجود، در جامعه منعكس ميكردند، و اين معنا را از آن ميگرفتند، امحا و نفي همه عوامل بنده ساز، همه آن چيزهايي كه ميخواهند يگانگي را به ّ هم بريزند، به سنت آفرينش پشت كنند…..
معيار تكامل يك تشكيلات انقلابي
پس در همينجا، از اين اصل نتيجه ميشود كه به طور كلي تكامل هر مجموعه، هر جريان، هر سيستم، هر دستگاه و هر سازمان بسته به درجه توحيد و يگانگي دروني خودش؛ و به زبان ديگر، به درجه حل تضادهاي درونيش ميباشد. همانگونه كه تكامل يك جامعه، بسته به اين است كه تضادهاي اجتماعي چگونه حل شوند، در مورد يك سازمان انقلابي هم همين اصل ساري و جاري است، و تكامل آن، بسته به اين است كه چنين تشكيلاتي، چنين سازماني، چه مقدار تضادهاي درونيش را حل كرده باشد و به وحدت رسيده باشد.....
معيار اصالت عبادات و احكام
به عنوان مثال، پرستش، نيايش و هنر، اگر در جهت رفع جداييهاي نفساني و حل تضادهاي دروني، در مسير يگانگي فعال انسان با آفرينش مؤثر واقع ّ شوند؛ بلاشك واجد نقش مترقي و پيش برنده يي هستند و نمي بايست آنها را محكوم شمرد و چرا كه نباشند؟ اگر ميتوان با نيايش چنان چيزي را به دست آورد، مسأله حل است؛ اگرچه به سادگي امكانپذير نيست....
گناه و ثواب
از يگانگي به عنوان عامترين معيار تكاملي صحبت كرديم، اجازه بدهيد در همين رابطه مفهوم ثواب و گناه را بررسي كنيم. وقتي معيار عمومي تكامل يعني يگانگي و توحيد را داريم، مفهوم رئاليستي ثواب و گناه هم روشن خواهد شد.هر آنچه كه به توحيد، به يگانگي فردي و اجتماعي در مسير تطابق هرچه بيشتر انسان با جامعه، با خودش، با فطرت زندگي و با ناموس هستي كمك كند؛ اين ثواب است و عكسش گناه. يك مفهوم عيني واقعي)رئاليك(، فريب نيست!.....

View Details

با وحدت صوري و ناآگاهانه اوليه
البته موقعي كه صحبت از وحدت و يگانگي ميكنيم، از آنجايي كه در گذشته مفهوم پيچيدگي را بحث كرده ايم، علي القاعده نمي بايست با وحدتهاي صوري، ساده، اوليه و وحدت ما قبل تضاد، اشتباه شود. با اينهمه ميخواهيم نشان دهيم كه يگانگي و وحدت تكاملي، با وحدت صوري و سادة اوليه چه ً در آگاهانه بودن وحدتي است كه منظور بحث تفاوتي دارد. تفاوت اساسا ما است. براي اينكه گفتيم وحدت، محصول حل تضاد است.....
مفهوم توحيدي عيد
يكي از همين واژه ها، واژه عيد است، از مصدر »عود« و بازگشت. نه بازگشتي به گذشته، قهقهرا يا دور، ابداً! بازگشت به فطرت و ناموس نهايي. چرا كه به اعتقاد قرآن، فطرت نخستين جهان، در وحدت و يگانگي است؛ بنابراين صحبت از عيد ـ چنانكه يكي از كتابهاي لغت ميگويد ـ يعني نو شدن، نه تكرار و نه قهقرا.....
جامعه بي طبقه توحيدي
پس اجازه بدهيد در رابطه با نهايت تكامل اجتماعي، از يك عيد بسيار بزرگ صحبت كنيم، و آن همان جامعه بي طبقة توحيدي است. توحيد اجتماعي، جامعه توحيدي را بايستي ارمغان آورد. جامعة توحيدي، جامعه ً يي است كه الزاما تضادهاي طبقاتي آن حل شده است، پس بي طبقات است. چرا كه طبقات، بالا و پايين، غني و فقيربودن، محصول استثمار است، محصول فرعونيت است، محصول روش همانهايي است كه خود را به جاي خدا، به بشريت تحميل كرده بودند؛ مثل خود فرعون.....

View Details

عبادت و عبد
اكنون كه به اين رديف كلمات رسيديم، سراغ كلمه »عبادت« و »عبد« هم برويم. عبد چه كسي است؟ ترجمه ميكنند: »بنده«، و گاه يادآوري بندگي و... مي ً شود. ضمنا ميبينيد كلمات چقدر معناي متضادي دارند! »تسليم«، با آن فلسفه اش ميتواند به تسليم طلبي تعبير شود. درحاليكه اينجا هم عبد، يعني كسي كه سرسپرده به نظام آفرينش، راه مي نوردد. مطابق همان چيزهايي كه از قرآن گفتيم، به آن گردن گذاشته است. عبادت يعني چه؟ عبادت به معناي عام، يعني سرسپردگي به نظام آفرينش؛ نظامي كه سرسپردن به آن افتخار دارد. چون هيچ عنصر نا به جا، انحرافي و ارتجاعي ندارد، هر چه هست پويايي و كمال است. يعني در مسير تكامل قرار گرفتن....
اگر اين جهت در جهان هست، چنين ريسمان محكمي هست، واقعيت است، حقيقت است و درست، پس ضرورت دارد به آن چنگ بزنيم، به آن تسليم شويم و به آن اظهار سرسپردگي كنيم. كه در اينصورت معنايش خروج از شرايط موجودمان، يعني هجرت كردن، كوچيدن از اين و شوريدن عليه آن، تا دست يافتن به آن است.
عبادت به معناي عامش، يعني عملكرد مناسب براي كمال در صحنه اجتماعي و در حركت سياسي و ازبين بردن آن زنگارهايي كه مانع شتاب ميشوند؛ از بين بردن وابستگي هاي ضدتكاملي....
قرباني، رمز تكامل
در پايان اين قسمت بايستي به »قرباني« نيز اشاره كنيم. رمز تكامل چيست؟ قرباني! تكامل هميشه با درگيري عجين بوده است. مبارزه يي سرسخت و آشتي ناپذير در همه زمينه ها، تا چيزهاي تطبيق پذير، تا »مسلم«ها پيروز بشوند. به اين دليل ميگوييم »مسلم«ها، كه به خصوص معنا و مضامين سياسي ـ اجتماعي آن را خوب درك ميكنيم. ولي آيا موفقيت چيزهاي نو و تطبيق پذير، آسان به دست ميآيد؟ نه آفرينش اين است كه »نو« از ميان درگيري، از ميان قرباني ، شكنجه پيروز شود. تا شايستگي و اصلحيت خودش را در نبرد اضداد، به اثبات رساند و به اين ترتيب صلاحيت بقا احراز كند، نه يك صلاحيت واهي و مجازي، بل معتبر و حقيقي. والا توفان انتخاب اصلح، درو و محوش خواهد كرد.....
حي، واژه قرآني
...انسان با تمام ارزشهايي كه به خاطرش جان باخته، يگانه ميشود. اگر آن ارزشها جانباختني و متعالي هستند، چه چيز از يگانه شدن با آنها بهتر است؟ اين در خط مشي عملي است، يعني وحدت و تطبيق پذيري با حقيقت آفرينش، در اين مسير به اوج ميرسد. ميخواهيم به اين اوج برويم؛ شاخص شدن و شهادت دادن كه در اوجش به واژه »حي«، به زندگي خواهيم رسيد. حماسه واقعگرايانه انسان! رمز ويژه وجود انساني! ممتازكننده اش از دنياي حيواني، اوجي كه تنها با »از خود گذشتن« ميسر است. وه! چقدر شكوهمند شده است! تطابق تكامل به آنجا رسيده كه موجودي، خودش ايستاد تا آگاهانه و ارادي، وجود خودش را ـ وجود فيزيكي و مادي خودش را ـ مضمحل كند، نابود كند، منفجر كند. يعني نابود شد؟! اگر نابود شد، پس تمام مسيري را كه تا به حال آمده ايم، گوياي هيچ حقيقتي نيست، نه! وقتي تطبيق پيدا ميكنيم؛ يعني تضاد حل ميكنيم، يعني سلطه بيشتر، يعني حيويت بيشتر و زندگي بيشتر. پس اين عاليترين شيوة حل تضاد بين انسان و محيط پيرامون هم، نبايد به ما افت بدهد؛....

View Details

تبیین جهان- قسمت ۳۳
خوب، تا به حال به اختصار مفهوم تطبيق ـ اين قاعده اساسي تكامل ـ را در زمينه هاي مختلف باز كرده و مرزها و تفاوتهايش را با پاره يي برداشتها كه ممكن بود با آنها مشتبه شود، روشن نموديم. اكنون حسب المعمول ميخواهيم نظري هم به قرآن بيندازيم، به خصوص كه معني واژه اسلام هم برايمان مطرح است.....
به هرحال، ما در يك مسير مستمر به جانب نوآوريهاي روزافزون قرار داريم، پديدهها هر يك از دل ديگري بيرون ميآيند. پديدههاي قبلي به تدريج نسخ و نفي ميشوند، و پديدههاي متكاملتر و متطابقتر جانشين ميشوند. ديديم كه اين جريان ً دائما در حال غليان و جوشش است و »خدا هر روز در كار خلقتي نو« است.
اين افعالي كه در اين آيات به كار رفته است، همه مضارع است، يعني باز هم در آينده استمرار خواهد داشت. خدا چه چيزها را برميگزيند؟ كدامين پديده را انتخاب ميكند، يا انتخاب خواهد كرد؟ طبيعي است كه بهترين ها، متكامل ترينها، آنها كه با ناموس آفرينش تطابق بيشتري دارند يا به عبارتي، آنها كه »تسويه« بيشتري در آنها صورت گرفته است....
معني تسويه
در كارگاه آفرينش از نظر قرآن، هر لحظه در پديده ها تسويه، آراستن و پرداخته شدن و خلاصه تطابق بيشتري بايستي صورت گيرد. بعد با مشخص شدن مرزها، حدود، كميتها و سرآمدها، ظرفيت تكامليشان به انتها ميرسد و پديده در مسير ديگري قرار خواهد گرفت.
»لغت تسويه، براي نماياندن چگونگي اطوار گذشته )صورت بنديهاي گذشته(، حيات انسان و تطبيق پيوسته قوا و غرايز و جوارح )اندامها( با حوائج و محيط، از لغات و اصطلاحاتي كه علماي زيست شناسي براي رساندن اين معني به كار ميبرند، رساتر و جامع تر است، زيرا اصطلاحاتي كه مانند انتخاب طبيعي و تطبيق با محيط، اگر دو اصل درستي باشد، معناي وسيع و عميق تسويه را نميرساند«. »محرك تكاملي كه در موجود زنده است و همچنين تغيير پيوسته يي كه در محيط خارج است، موجب تغييرات و ناهماهنگي در ساختمان دروني و اعضا ميگردد و اصل تسويه كه منشأ هماهنگي و انطباق است، غرايز و اعضا و صفات را هماهنگ و منطبق مينمايد و موجود زنده را به سوي تكامل پيش ميبرد. در اين ميان هر موجود زنده يي كه قدرت تسويه اش متوقف شود، از مسير تكامل خارج شده و منقرض ميشود و آنكه قدرت حيات و تسويه اش بيشتر و صفت ربوبي و كرم پرورگار در آن وافرتر باشد، همي پيش ميرود و قدرت مقاومتش در برابر عوامل متضاد افزوده ميگردد و هرچه در مدارج حياتي بالاتر درميآيد، به ثبات و اعتدال ميگرايد )همان پايداري( و به آخرين حد اعتدال ميرسد و آنگاه كه با تحول ناگهاني و جهش به صورت انساني درآيد، از تصرفات محيط و عوامل آن ميرهد )از بندگي محيط( و خود متصرف در محيط و تسخيركننده قواي طبيعت ميشود«.....
تسليم و اسلام
اگر اين درست است كه قرآن حركت همه پديده ها را در جهت تطابق و هماهنگي هرچه بيشتر يا تسليم به نظام آفرينش قلمداد ميكند؛ اين تسليم كه دقيق تر آن، همان تطبيق است، هر روز كيفيت نويي به خودش ميگيرد؛ از تطابق جبري پديده هاي بي حيات تا ذي حيات، تا تطابق آگاهانه و اختياري انسان. بر اين اساس، از ديد قرآن، هر كسي بايستي تن بدهد و تسليم شود؛ ولي به قانون آفرينش! به قوانين تكاملي! باز تأكيد ميكنم، نه آن تسليم انحطاط آور متداول در صحبتهاي معمولي ما. نه! بلكه تطبيق انقلابي و ستم ستيز و جبرشكن....
سلام
به همين ترتيب، حالا كه به اينجا رسيديم، اجازه بدهيد از يك رمز بسيار پرمعناي ديگر فرهنگ اسلامي صحبت كنيم. همين كلمه »سلام«، در هيچ مذهب يا مكتب ديگري نيست. ما وقتي به هم ميرسيم، ميگوييم سلام.
اين رمز اسلام است. يعني رسيدن به عمق شناختي از گرايش اساسي جهان، نيل به وحدت، صفا، صلح و آشتي؛ فقدان تضاد و اصالت دادن به وحدت. در بحبوحه يي از تضادها، يك جهان معنا، انطباق و وحدت تكاملي. يعني در اين بينش، اصالت با سلام است، سمت، سلام است. ما به عنوان يك موحد، تضاد را قبول داريم، ولي اصالت با تضاد نيست…..

View Details

تبیین جهان- شماره ۳۲
خودسازي انقلابي
از همينجا ميخواهم يك رهنمود انقلابي ديگر، يعني خودسازي انقلابي را نتيجه بگيرم. خودسازي يعني مقابله با انواع تن پروريها، راحت طلبيها و سازشكاريهاي انسان با خودش، وقتي صحبت از خودسازي انقلابي مي كنيم، نه يك چيز ذهني در خانه ً يي دربسته، بلكه دقيقا در مسير يك حركت انقلابي است كه ميسر است. يعني به جاي گرمي و نرمي، قدري هم بايستي سرما و گرسنگي را چشيد، خشونت را لمس كرد، و بايد لختي از تنبلي و بيكاري خارج شد. بايد از رنجها و مرارتها استقبال كرد، و نه اينكه از سختي گريزان باشيم...
رضايت نفس، آغاز سقوط
تكامل با نازپروردگي و خودخواهي، هيچ وقت مطابقت ندارد. تكامل چه وقت رضا به سكون، بي جنبشي و رضايت نفس داده است؟
اگر»الرو«ها، اگر آن ماهيهاي سياه كوچولو و اگر همه انقلابيون از وضع موجود راضي مي بودند و به آن تن مي دادند، اگر از خودشان راضي بودند و با خودشان و با محيطشان به يك تعادل كاذب مي رسيدند؛ كي به اين جاها مي رسيدند؟ في المثل سرما و گرسنگي نمي گذارند آدم بخوابد. چه وقت مي توانيد بخوابيد؟ وقتي كه از حداقل حرارت و سيري لازم برخوردار باشيد، تا با محيط به تعادل برسيد؛ خواب فقط اين موقع به سراغ آدم ميآيد. اين است كه اين تعادلهاي خواب گونه ـ كه ما محكومش مي كنيم ـ اين رضايت نفسها و از خود راضي بودنها )از خود، از محيط و از شرايط(؛ يعني آغاز سقوط، يعني آغاز پرتاب شدن از جاده تكامل. به اصطلاح همين كه خودمان از خودمان خوشمان بيايد، و به خودمان غره شويم، اجر كارهايمان را هم باطل كرده ايم. چون ديگر در تكامل استمرار نداريم، چون ديگر ايستا هستيم، چون ديگر حركت نداريم؛ چون كه تكامل مان )چه يك فرد، چه يك سازمان، چه يك جامعه و چه يك دولت(، به انتها رسيده است....
در صحنه سياسي
تطبيق مرادف با مبارزه است؛ در اينجا هم دقيقا ً متفاوت با سازشكاري و تسليم طلبي مرحله و در هر شرايط، كه مطلق است. اگر شرايط سخت و درجه خفقان بالا است، تطبيق خاص و متناسب با آن شرايط لازم است؛ شيوه هاي متناسب براي مبارزه. اگر خفقان پايين آمده است، باز هم روشهاي خاص خود را مي طلبد. بعد از خرداد42 را نگاه كنيد، چه كساني باقي مي مانند؟ آنهايي كه با شرايط تطبيق مي كنند. شرايط چه چيزي را اقتضا مي كند؟ مبارزه بايد مخفي باشد، انقلابي باشد، مسلحانه باشد. چيز ديگري نمي ماند. اكنون ديگر جامعة ايران، وارد فاز و مرحله ئي جدیدی گشته بود. مبارزات پارلمانتاريستي در چارچوب قوانين رژيم حاكم به كلي بي اثر گشته و ادامة مبارزه براي آزادي، خط مشي و استراتژي نويني مي طلبيد. در چنين فضايي در جامعه گرايش به مبارزة قهرآميز مسلحانه براي سرنگون كردن تام و تمام ديكتاتوري نمايان شد. حال ديگر آن نيروهايي مي توانستند در صحنة سياسي ايران ماندگار شوند، كه خود را با مرحله و فاز جديد جامعه منطبق و سازگار سازند. آنهايي كه پيراهن مندرس مبارزة پارلمانتاريستي را به كناري انداخته، استراتژي نبرد مسلحانة آزاديبخش را برگزيدند.....

View Details

تفاوت تطبيق با تجديدنظرطلبي
مسأله تطبيق ميتواند به سادگي قرين و نزديك با تجديدنظرطلبي شود. چرا كه وقتي از پايداري يك سيستم عقيدتي صحبت كرديم، شرط آن اين بود كه با كل جهان، با ناموس آفرينش و خلقت سازگار باشد. بنابراين ميخواهيم اين ً امكان را رد كنيم كه مثلا وقتي از قدرت تطابقي اسلام صحبت ميكنيم، كسي نتواند ادعا كند كه من با شرايط موجود تطبيق دادم، جوابش چنين شد؛ چرا كه چه بسا اين تطبيق، تجديدنظرطلبي باشد.
ما از دگماتيزم صحبت كرديم، قشريت، انجماد، سنتگرايي محض و عدم توجه به شرايط را محكوم كرده و صحبت از ضرورت انعطاف كرديم، كه اين به جاي خودش درست است، ولي بايد مرزهاي آن را مشخص كرد كه چه وقت يك انعطاف، ديگر تجديدنظرطلبي خواهد شد، ديگر اصول را خدشه دار خواهد كرد....
مفهوم انقلابي هجرت خوب است همينجا به مفهوم انقلابي »هجرت«، يعني كوچ كردن فعال از شرايط و جو كاهنده ضدتكاملي، جوي كه ادامه دادن در آن، ضدتكامل را رشد ميدهد و به نفع تكامل نيست، اشاره كنيم. اگر بين تنآسايي، تنبلي و راحت طلبي با تطابق تكاملي تفاوت قائل باشيم، ديگر آشكار خواهد بود كه مفهوم هجرت انقلابي با گريز از ميدان معركه فرق دارد….
جوهر هجرت نه صرفا ً خطركردن و بيشتر فداكردن است. حذر كردن از فداكاري و ايثار، بلكه دقيقا تفاوت هجرت پيامبر با اصحابش در صدر اسلام، با راحت طلبي و عافيت جوييهاي به اصطلاح هجرت نمايانه امروز در همين است. يكي تن به هرگونه آوارگي و خطر ميدهد، و ديگري از خطر و ايثار حذر ميكند. جوهر يكي مقاومت هرچه بيشتر، و جوهر ديگري هرچه كمتر مقاومت كردن و هرچه كمتر فشار تحمل كردن است! آن يكي هر كلاه شرعي هم سرش بگذاريم، حتي در ظريفترين صورتهايش، باز نوعي تسليم طلبي است و اين يكي تطبيق تكاملي است. مگر ميتوان در جاده تكامل هم دروغ گفت؟
بنابراين، تطبيق، با تن پروري، با راحت طلبي و با حذر ً متفاوت است. چرا كه از روز اول، رهنورد تكاملي ما با خطر از خطر اساسا ً عجين و تنگاتنگ بوده است؛ منهاي آن، اصلا حضور نداشتيم....

View Details

سؤال اين است: آيا اسلام يك دگم است؟ جواب اين است كه هم بله، و هم خير.
به عنوان يك آرمان واقعگرا، به عنوان يك حقانيت، يك اصالت و قطعيتي خارج از ذهن، بله، و به اين معني، دگم چيز بسيار خوبي است. يعني از اين حكايت ميكند كه: آنچه را كه ميبينيم و دنيايي را كه در آن زندگي ميكنيم، خواب و خيال يا تصورات ذهني نيست، بلكه واقعيتي است خارج از ذهن. به اين معني، دگم يعني كوتاه نيامدن ّ از واقعيت خارج از ذهن، حقيقتي در وراي تفكرات، تصورات و تمايلات....
از قضا در تاريخ فلسفه هم دگماتيزم به اين معني، يعني اعتقاد به يك قطعيت خارج از ذهن و پايان ّ دادن به ترديدها و شكيات مختلف فلسفي حول مسأله بودن و نبودن، قدم بسيار ارزنده يي است و در تكامل شناختهاي انساني جاي تبريك و تهنيت دارد به اين معني، بله، اسلام به عنوان بيان كننده يا تبيين كننده حقايق خارج از ذهن، يك دگم است. اما از نظر عملي و سياسي، خير! در روش عملي اينطور نيست.
اگر به اين معني قرار بود كه دگم باشد، كهنه ميشد، منجمد ميشد، پير ميشد، و شادابي و تحركي نداشت. اما اين مسأله را اسلام چگونه حل كرده است؟ با اجتهاد!... يعني در اسلام واقعي و راستين، به دليل همين ضرورت تطابقي، لزوم پياده كردن اصول عام در شرايط مشخص و خاص، مسأله اجتهاد مطرح شده است...
دو اسلام سراپا متضاد...

View Details

قاعده تطبيق را در قلمرو اجتماع نيز، تعقيب ميكنيم. ببينيم تطبيق و تطابق، يا اين وحدت و هماهنگي، در جامعه چه مضاميني دارد. گفتيم اينها قواعد »عام« هستند.ّ پس در جامعه هم مصاديق خاص خودشان را دارند، هر نظام، مؤسسه، ارگان، رژيم، حكومت اجتماعي و هر جامعه يي تا آنجا پايدار است، تا آنجا بقا داردكه با ناموس هستي و با فطرت تكامل تطابق داشته باشد. جامعه از انسان ً ساخته شده است، انسان اجتماعي هم در هر زمينه ناگزير از تطبيق بوده و اساسا مجبور به حل تضاد است. از يكسو در رابطه اش با طبيعت، به مدد علم و فن و تكنيك بايستي به وحدت برسد و با طبيعت يگانه شود، و از سوي ديگر، در همين رابطه با خود جامعه نيز مجبور به حل تضادها و رسيدن به وحدت ميباشد؛ و اين دو خط بايد موازي هم، به سمت وحدت حركت كنند. هر نظام اجتماعي كه از حداقل تطابق يا از درجات لازمه اش، در هر مرحله يي از زمان برخوردار نباشد، محكوم به شكست و نابودي است. به همين دليل سراسر تاريخ مملو از زوال نظامات غيرتكاملي است. چرا كه تكامل، با هيچ انحطاط و انحرافي سر سازش ندارد. جامعه فاسد و ظالم، جامعه غيرمنطبق با نظامات و سنن تكامل هستي، هيچ پايداري نخواهد داشت. هيچ عنصر ارتجاعي در ساخت اجتماعي، سرانجام قابل تحمل نخواهد بود….
دستاورد داروين، انقلابي در دنياي تكامل بيولوژيك بود و دنياي دانش بشر را، گامي بسيار كيفي به جلو پرتاب كرد. داروينستهاي اجتماعي، انتخاب طبيعي را ساده سازانه به جامعه و قلمرو اجتماعي تعميم ميدادند. جامعه را مثل جنگل ميدانستند، تا غارتگري، چپاول و كشتارهاي سبعانه خودشان را توجيه كنند. اما در اين ميان، استعمارگران و استثمارگران، از نظرية »انتخاب طبيعي« داروين، براي توجيه چپاول، جنايت و دست اندازي به سرزمينهاي ديگر سود جستند. آنها اينگونه وانمود ميكردند كه چون در دنياي بيولوژيك، طبيعت بهترين گونه ها را حفظ كرده، گونه هاي ضعيفتر را از ميان ميبرد و با اين نابودي، بقاي گونه هاي بالاتر تضمين ميگردد، در پهنة اجتماعي هم، مردم ضعيفتر بايد قرباني بقا و ثروت اندوزي قويترها گردند. توجيهي كه بر آن، نام »قانون قويتران« نهاده بودند....

View Details

يكي ديگر از اين قدمها، حل مسأله ثبات داخلي ارگانيسم ها است،27موجوداتي مثل ماهي يا موجودات اوليه خشكي، خونسرد هستند، درجه حرارت بدنشان تابع محيط است. در روز ممكن است خيلي بالا و در شب خيلي پايين بيايد. هنگامي كه هوا زياد سرد يا گرم شود، ارگانيسم فلج ميگردد. دستگاه ثبات دروني ندارد، كارآمد نيست، كار چنداني از آن برنمي آيد، اما اين مسأله هم حل ميشود. شبيه و بلكه خيلي بالاتر از دستگاههاي تهويه مطبوع، دستگاههايي بسيار ظريف و عالي خلق ميشوند تا حرارت داخلي بدن را و همچنين غلظت اكسيژن، اسيديته، دياكسيدكربن، ميزان قند و... را در هر شرايطي استاندارد نگاه دارند. اگر استاندارد نگاهداشته نشود، نسبتها بههم خورده، روابط درهم پاشيده، كار ارگانيسم مختل شده و بعد از بين ميرود….
دايناسورها
ـ كه قبلا درباره آنها صحبت كرديم ـ پادشاه جانوران بودند، ولي بندگان محيط! چرا كه خونسرد بودند و حرارت بدنشان، عين ميزان لاحراره، بالاو پايين ميرفت، اين موجودات مثل ماشينهای ابتدايي بودند، كه صبحهاي زمستان بايستي آنها را راه انداخت، تازه باز هم راه نميافتادند! بايستي از خارج گرمشان كرد.ً چنين موجودي طبيعتا كند و تنآسان و تنبل است. ولي تكامل به اين راضي نيست، اين بايد برود و آنهايي كه منطبق تر هستند بيايند؛ آنهايي كه كمتر اسير و برده هستند، آنهايي كه بيشتر مختار و مستقل و قائم به ذات هستند.آنهايي كه به جاي اينكه تحت تأثير مطلق محيط قرار بگيرند، با محيط دربياميزند و آن را تغيير دهند، به ترتيبي كه خودشان بيشتر و بهتر تحكيم و تثبيت بشوند. اينجا روشن است كه يكي اسير و بنده است، بنده آب و هوا، و ديگري ـ موجود خونگرم ـ در مقابل آب و هوا مقاومت ميكند، خودش را با آن تطبيق ميدهد، زيرا مجهز به دستگاههايي است كه اين فشار رويش موثر نيست....

View Details

امروز ما مي دانيم كه در عالي ترين مراحل تكاملي مواد آلي ـ موادي كه واسط بين دنياي جمادات و دنياي زندگان بودندـ به تدريج مولكولهاي سنگين كنار هم قرار گرفتند و طي يك ماجراي خيلي پرطول و تفصيل، قطره ها، سيستم ها يا دستگاه هاي بسيار كوچكي را ساختند كه بهتر است به آنها قطره هاي حياتي بگوييم؛ چيزي كه در زيست شناسي به آن »كوآسروات« اطلاق ميشود.
اين قطره ها با يك مرزبندي از محيط اطرافشان جدا شده و قادر بودند به مقدار خيلي كم ـ برخلاف شنهاي ريز ـ با محيط شان كنش و واكنش نشان دهند. قبل از اين، رابطه يكطرفه بود؛ فقط قوانين فيزيك و شيمي بود كه حكم مي راند، ولي كوآسرواتها به مقدار خيلي كم از زير سلطة اين قانون درآمدند.
همين جريان، همين كنش و واكنش باعث شد كه اينها مدتي دوام بياورند، و از همينجا، اساس تطابق تدريجي اين سيستم ها فراهم شد. وقتي صحبت از تطابق تدريجي مي كنيم، تأكيد ما در اينجا روي سازمان داخلي آنهاست. يعني آنها داراي آنچنان سازماندهي داخلي شدند كه مي توانستند در مقابل محيط، قدرت مانور داشته باشند.
درحاليكه پديدههاي قبل از آنها، اين قدرت را نداشتند. يعني چه؟
در يك كلام، ديگر سرنوشت »كوآسروات« (آن قطره كوچك) را تماما شرايط خارجي ـ وزش باد يا موج و... ـ تعيين نمي كرد؛ بلكه به خاطر ثقل دروني، روابط دروني و سازماندهي دروني، خودش هم در سرنوشتش صاحب نقش بود و البته بعدها نقش تعيين كننده پيدا كرد؛ مي توانست تا حدود بسيار كمي ـ كه در ً معيارهاي امروز اصلا قابل بحث نيست، ولي ما نسبت به گذشته اش مي سنجيم ـ در مقابل محيط و سرنوشتي كه شرايط خارجي به او ديكته مي كرد، قد علم كند. اين امر به علت غشاي نازكي بود كه دور كل سيستم كشيده شده بود.....

View Details

فرض كنيد مي خواهيم به كوهنوردي برويم. چه كفشي را انتخاب خواهيم كرد؟ طبيعي است كه كفش كوه يا به هرحال كفشي كه براي كوهنوردي مناسب باشد. براي اينكه بتوانيم از صخره ها بهتر، راحت تر، مطمئن تر و با تعادل زيادتر بالا برويم، احتياج به كفشي داريم كه انطباق، برابري، همسنگي و هماهنگي بيشتري با محيط كوه داشته باشد؛ يا به عبارت ديگر، رابطه محكمتري بين ما و محيط برقرار كند، رابطه يي كه حتي المقدور ضعيف و متزلزل نباشد….
حدود 4 ميليارد سال پيش، زمين ِما، سياره یی بود كه جو آن، حاوي گازهاي متان، آمونياك، هيدروژن، گاز كربنيك و بخار آب بود. تابش خورشيد بر اين تركيب مولكولي، پرتوهاي فرا بنفش مي تابيد. به مرور پرتو فرا بنفش باعث شد اين مولكولها شكسته، سپس با هم تركيب گردند. عناصري كه از اين تركيب پديدار شدند، نخستين مولكولهاي »آلي« را خلق كردند. اين فرايند در نقطه یی، اسيدهاي آمينه را پديد آورد . نگاه مولكولهاي آلي، در يك دورة طولاني همراه با رگبار بارانِ ناشي از تراكم بخار آب، بر اقيانوسها فرو ريختند و در آنجا محافظت شدند. مولكولهاي اسيد آمينه، طلايه داران پديدار شدن »دي.ان.اي« -عامل وراثت- گشتند. بدين ترتيب، طي فرايندي از دنياي بي جان، نخستين قطراتي پديدار شدند كه مشخصة موجودات زنده را دارا بودند….
از اين به بعد، آنهايي كه تطابق بيشتري دارند، صالح تر و شايسته تر بوده و بيشتر مي توانند از خود دفاع كرده، خودشان را نگه دارند و با شرايط منطبق شوند؛ آنها حفظ مي شوند و باقي مي مانند، و بقيه از دور خارج مي شوند. كارآمدترين و لايق ترين آنها براي آينده باقي مي مانند. اينجا چون كلماتي كه به كار مي بريم، هر كدام معني خاص خود را دارند، باز بايد توضيح بدهم كه وقتي مي گوييم »آنهايي كه خود را با شرايط تطبيق مي دهند«، منظورمان به رنگ روز در آمدن يا فرصت طلبي و... نيست؛ منظورمان اين است كه مي توانند »گليم خود را از آب بيرون بكشند«. خلاصه مي توانند بر شرايط مسلط شوند و نگذارند عوامل مختلف آنها را نابود كند....

View Details

جهت داری به‌مفهوم بن‌بست شکنی ً دقیقاً این جهت داری به‌معنی بن‌بست شکستن هم هست. مثل همان راننده ی که گفتیم، از آنجایی که جهت مشخصی دارد، موانع راه را با هر پیچ و خمی که شده رد می‌کند و به‌جلو می‌رود. راه عقب هم بسته است. یعنی از میان مشکلات و بن‌بستها و به‌رغم ازدحام، شلوغی و چهارراههای مختلف، راهش را بی‌امان به‌سمت جلو باز می‌کند و بن‌بستها را یکی پس از دیگری در هم می‌شکند.هیچ بن‌بست و تاریکی برای تکامل متصور نیست؛ آینده به‌واقع، از خورشید هم تابناکتر است!

پس به‌سرعت به‌نایابی و قحطی خواهیم رسید. شاید دلایلی هم داشت که ً ارائه بدهد، ولی اصلاً مسأله این نیست. این بن‌بستها که خیلی ساده است، تکامل در ارتقا از مواد بی‌جان به‌حیات آن‌چنان بن‌بستهایی را شکسته است که در تصور ما هم نمی‌گنجد. بنابراین تمام پیش‌بینیهای مربوط به‌خطر انهدام کمبود غذایی و... همه افسانه است! ما این ادعا را در این شرایط و با این پیشرفتهای علمی عنوان می‌کنیم، در حالی که وقتی به‌آن مرحله)پیش‌بینی مالتوس(برسیم، تکامل ً حتماً وسایلی را خلق خواهد کرد که از آن بن‌بستها درآید.مشی عمومی تکامل، خروج سرفرازانه از همه بن‌بستها است….

....ماهیت تکامل با انسان تغییر کرد. تا آنموقع ناآگاهانه، جبری، کور و غریزی بود، ولی بعد از انسان، آگاهانه شد، چرا که انسان خلیفه شد. پس، مشی تکامل این است: همیشه فرآیندهای نو، برنده می‌شوند، چرا که تا به‌حال شده‌اند. به‌قول قرآن: کافی است تقوا پیشه باشید. یعنی از انحراف و کجی پرهیز کنیم و در جاده مستقیم برویم. تقوای رهایی بخش، تقوای تکاملی، تقوای خالق و خلق، یعنی رستن از قید و بندهای اسارت بار، و آزادی و نیکی را اراده کردن....

View Details

مبدأ تاریخ شناخته شده‌یی که ما در مورد آن صحبت می‌ً کنیم، تقریباً چهار هزار سال قبل از میلاد است؛ وقتی که مصر در دره »نیل«، و »سومر« در جلگه بین فرات و دجله)بین النهرین(، به‌عنوان اولین دولتها ایجاد شدند. در این هنگام)مبدأیی که از آن صحبت می‌کنیم(، برخلاف پراکندگیهای گذشته، زندگانی اجتماعی در کانون دولتهای اولیه سومر و مصر، متمرکز شده است. بررسی و مروری کوتاه از آن تاریخ، جای تردید نمی‌گذارد که از نظر جغرافیایی، جامعه پیوسته رو به‌ پیشرفت و گسترش بوده است، یعنی جهتی روبه بالا داشته است. تا آنجایی که ما می‌ً دانیم، از طریق این دو مرکز، تمدن سریعاً در اطراف پخش می‌شود. تنها دوهزار سال بعد، در طول سه قسمت مجاور در قاره های بزرگ آسیا، آفریقا و اروپا، تمدنهای تاریخی شکل گرفته است.ً بعد تدریجا این سه کانون عظیم تمدن گسترش پیدا کرده و اضافه می‌شوند، به‌ترتیبی که در آغاز سده‌های میلادی، سه مرکز قبلی به‌ هفت مرکز تبدیل شده و سراسر دنیای قدیم را می‌گیرند….

مثال ما منابع مختلفی را تسخیر کرده ایم تا فرضا این قلم را ساختیم. خود این نیز مستلزم داشتن ابزار است، و در همین مسیر بود که انسان، اول با ابزارهای سنگی آشنا شد و بعد وارد عصر فلزات شد. در مرحله بعد، از نیروی بخار و سپس از نیروی الکتریسیته استفاده کرد. امروز ما در عصر اتم هستیم و از انرژی اتمی هم می‌توانیم استفاده کنیم. می‌بینیم »جهت«، همواره رو به‌گسترش، تسخیر و آزاد کردن هر چه بیشتر نیرو و به‌خدمت گرفتن آن می‌باشد....

View Details

در قسمتهای قبل گفتیم که تکامل یک مجموعه و یک کلیت واحد است، درست مثل یک آدم که نمی‌توانیم توان اندیشیدن، یعنی تفکر و آگاهیش را، از توان تکلم جدا کنیم. اینجا هم اگر‌ چه ما از زوایا و سیماهای مختلف، تکامل را مورد مطالعه قرار می‌دهیم، ولی یک کلیت واحد است. بنابراین برای سهولت و ساده کردن کارمان، قواعد و نظاماتش را که از یکدیگر جدائی ناپذیرند، جداگانه و تحت عناوین یا فصول جداگانه مطالعه می‌کنیم. به هرحال، بعد از پیچیدگی و شتاب، نوبت قاعده دیگری است تحت عنوان »برگشت‌ناپذیری« یا »جهت‌داری تکامل«.....

می‌خواهیم نتیجه بگیریم که در جریان تکامل، یک مسیر اصلی وجود دارد و مسیرهایی فرعی. مسیر اصلی، مسیری است که بستر اصلی رشد و کمال است. مسیرهای فرعی، نافرجام هستند و سرانجام به بن‌بست می‌رسند؛ هم‌چنانکه شاخه های فرعی دیر یا زود از رشد باز می ایستند و تنها شاخه اصلی است که باز هم بر تارکش، پیوسته جوانه‌ها و شکوفه‌های جدید و بالنده را ملاحظه خواهیم کرد. رهایی، آزادی، خروج از پستی و محدودیت و کوتاهی، در این شاخه اصلی است. به این معنی که راه پیشرفت تکامل، فقط در همین مسیر اصلی است که باز می‌باشد. در سایر مسیرهای فرعی، رشد به بن‌بست رسیده است.ً مثال الان دیگر راه کمال حیوانات باز نیست، این جامعه انسانی است که راهش باز است.ً یا مثال جریانهای کهنه اجتماعی را می‌بینیم، آنهایی که عمرشان سپری شده، یا زوال تاریخی‌شان فرا رسیده است؛ از آنجا که آینده‌یی برایشان متصور نیست، هیچ شکوفایی جدیدی هم نخواهند داشت....

View Details

جریان تکامل، با آن‌چنان قدرت و با آن‌چنان مهارتی حرکت می‌کند که گویی پر قدرت ترین ارتشهای جهانی را، ارتش هستی را، زبده ترین سربازان و کارگران را فرماندهی می‌کند و در مسیر خودش تمام نهادها و وسایل پیشرفت را هم خودش خلق می‌کند، هم‌چنانکه تمام موانع راه را هم واژگون و جاروب می‌کند، یکی از این عوامل مهمِتسریعکننده و شتابدهنده، پدیده »جنسیت« است....

بگذارید در همینجا نتیجه بگیریم، پس درست به همین دلیل، اگر کسی جنسیت را جز با دیدگاه تکاملی و تعالی جویانه نگاه کند، ضدتکاملی فکر کرده است و این فکر یک اندیشه کافرانه است، چون حق را پوشانده است. ببینید واقعیت روشن و درخشان تکامل تا چه مقدار بر ضدایده های جنسی سرمایه داری است، چه تصوری آنها از مسأله جنسیت دارند؟ سرمایه داری در مورد جنسیت، در مورد زن، چه ایده‌یی را تبلیغ می‌کند؟ جز کاال؟... چقدر تفاوت هست بین دیدگاههای واقعگرایانه و دیدگاههای سودپرستانه؟....

به حکم تکامل، هر قانون، هر رژیم، هر حکومت و هر نظامی تا آنجا می‌تواند برقرار باشد، که تأمین کننده مصالح تکامل و کمال جویانه باشد و تا همانجا قابل احترام و حفظ کردنی است. در غیراینصورت، یک لحظه هم نباید درنگ کرد! تکامل انقلابی است؟ نه، بلکه انقلاب تکاملی است. وقتی چیزی کهنه شد، وقتی با تکامل تطبیق نکرد، آنوقت باید فعالانه با آن درآویخت، واژگونش کرد، به زمینش زد و صورتها و اشکال جدید را جانشین آن کرد. کما این‌که فراموش نمی‌کنیم، اگر رژیمی، حکومتی، قانونی و نظامی، عناصری از ترقیخواهی داشت، آنوقت به همان درجه، مشروعیت تکاملی و مشروعیت تاریخی دارد و دیگر نباید تضادها را با آن مطلق کرد و به همین دلیل در افتادن با آن، موجب. انحراف و شکست است...

View Details

از آنجا که جریان تکامل همیشه متضمن پیشرفتهای عینی، مادی و محسوس است، لذا برای تسریع جریان اصلی، همیشه از یکسری مکانیزمهای جنبی استفاده می‌شود که نقش واسطه یا میانجی دارند، به این عوامل »کاتالیزور« یا »معینعمل« گویند. اینها مواد مخصوصی هستند که در هر مرحله، با ترتیب و شکل خاص خودشان، به‌ویژه در جریان تکامل آلی و جانوری مربوط به حیات، خاصیت تسریع کنندگی دارند و ً ضمنا و ً عینا، خاصیت سمت دهندگی هم دارند. به اینها مددکار یا معین عمل می‌گوییم...

شیر را در نظر بگیریم. اگر شیر را ننوشیم و بخواهیم چیز دیگری از آن درست کنیم، راههای مختلفی در مقابلش است، می‌تواند به ماست، پنیر، لبنیات مختلف و... تبدیل شود. یعنی هم استعداد و پتانسیل درونی تبدیل شدن به ماست، هم به پنیر و... را دارد، ولی مسأله این است که به کدام راه برود و به کدامیک از چیزهایی که گفتیم، تبدیل شود؟ کدام آمادگی درونی بارز شود؟ می‌دانیم این امر، بسته به چیزی است که ً اصطلاحا به آن »مایه« می‌گوییم. فرض کنید اسم آن »مایه« را ـ حتی با مسامحه ـ »کاتالیزور« یا به‌معنای اعم »معین عمل« بگذاریم. بنابراین شیر امکانات متفاوتی برای تغییر و تبدیل دارد، ولی با وارد شدن مایهٔ ماست تمام واکنش‌های درون شیر، در جهت تبدیل به ماست شکل گرفته و به‌سرعت به ماست تبدیل شد....

View Details

گفتیم که جریان تکامل در مسیر خودش از مراحل مختلفی عبور کرده است. این عبور، عبوری با سرعت ثابت و یکنواخت نیست، بلکه با افزایش سرعت یا شتاب همراه است، یعنی هر چه در جریان تکامل پیش می‌رویم، سرعت تحولات بیشتر می‌شود، یا به عبارت دیگر، مدت زمان مرحله بعدی از مدت زمان مرحله قبلی، بسیار بسیار کوتاهتر است.

این افزایش سرعت، حرکت روی یک سطح شیب دار را به‌خاطر می‌آورد که هر چه جسم پایین‌تر میآید، سرعت ازدیاد پیدا می‌کند. به‌عنوان مثال، تکامل مواد آلی را که رابط بین جمادات و دنیای حیاتی هستند، بررسی می‌کنیم. تکامل این مواد به چند هزار میلیون سال احتیاج داشت، در حالی‌که وقتی به جهان حیاتی قدم گذاشتیم، تکامل با سرعت خیلی زیادتری حرکت کرد

مالحظه می‌کنیم که در هر مرحله، سرعت جریان تکامل زیادتر می‌شود. اگر در یک مرحله، ً فرضا هزار میلیون سال احتیاج است، مرحله بعدی خیلی کمتر از این وقت می‌گیرد. تا وقتی که به دنیای انسانی و جامعه میرسیم، شتاب دیگر سرسام‌آور و بعضی وقتها در معیارهای گاهشناسیِ تکامل حتی دم افزون است

View Details

بنابر آن‌چه تاکنون در مورد قاعده پیچیدگی بحث کردیم، می‌توانیم نتیجه بگیریم که بدون شناخت حد و مرز پدیده‌ها و بدون شناخت محدودهها هیچ تلقی درست و جامعی از هیچکس، هیچ چیز و هیچ قانونمندی نخواهیم داشت. بنابراین ً مقدمتاً در برخورد با هرپدیده‌یی باید مرحله‌یی را که در آن قرار دارد، بشناسیم. ً مثال وقتی واکنش‌های یک انسان را مطالعه می‌کنیم، باید معلوم شود که این واکنش یک بچه است، یا واکنش یک شخص ً کاملاً بالغ، تا بر اساس آن بتوان روی واکنش او نظر داد. به همین دلیل بایستی از تعمیم قوانین کهنه مراحل قبل، به مـرحله جدید و پدیده‌های جدید احتراز کنیم. ً طبعاً قوانین جدید هم خودشان حد و مرز دارند، یعنی تا مرحله معینی می‌توانند پرواز کنند، اشیایی که در زیر بالهایشان است را تحت‌الشعاع قرار داده و تجزیه و تحلیل کنند. البته در مورد اینها هم باز به جایی میرسیم که بردشان تمام می‌شود.

قبال توضیح دادیم که اشتباه بزرگ مکانیستهای قرن ۱۸و ۱۹در این بود که قوانین و الگوهای ماشینی را به تمام جهان تعمیم می‌دادند، به حیات، انسان و به کل هستی. جهان را زمانی مثل یک ساعت، زمانی مشابه ماشین، بعد هم مثل دستگاههای کامپیوتر تعبیر می‌کردند، در حالیکه حل مسائل جهان وهستی، چیزهایی بیشتر از فیزیک و شیمی‌ طلب می‌کند. به همین دلیل بسیاری از مفاهیم ناشناخته، برای آنها مبهم و شاید غلط و خرافی بود و به آن مارک می‌زدند.

View Details

معمولاً در تحلیل مسائل دچار ساده‌سازی می‌شویم. دچار شبیه‌سازی، الگوبرداری، شماتیزم و... خالصه، امر بر ما مشتبه شده و در تحقیق هایمان دچار گمراهی می‌شویم. این ساده‌سازی در همه زمینه‌ها وجود دارد. تاریخ علم به‌خصوص مملو از این‌گونه ساده‌سازیها است که در زمینه‌های مختلف صورت گرفته

کتاب پروفسور اپارین در این مورد خیلی گویا است، آنجا که نشان می‌دهد، وقتی بخواهیم موجود زنده را فقط با فیزیک و شیمی تفسیر کنیم، چه چیزهایی پیش می‌آید؛ چرا؟ چون توجهی به این مسأله نمی‌شود که در این‌جا قوانین زیست‌شناسی حاکم هستند، ولو این‌که روی بدن ما یا هر موجود زنده دیگری، قوانین فیزیک و شیمی هم عمل کنند؛ ولی قوانین فیزیک و شیمی به مخرج کسر رفته‌اند. بله، موجود زنده یک مخرج مشترک فیزیکی و شیمیایی با موجودات غیر زنده دارد.

در زمینه اجتماعی هم، که اکنون موضوع بحثمان است، همیشه می‌توان بر مبنای مشابهت‌های عام، تحلیلهای اقتصادی ـ اجتماعی عام، مدام تحلیل و خط ارائه داد، این کاری است که هر فرد الفبا خوانده‌یی توان آنرا دارد و قادر به انجامش هست. ولی هنر در ارائه یک تحلیل مشخص از اوضاع و احوال مشخص است.

View Details

آیا محدودیت فازهای تکاملی نشان از محدودیت کل دنیای مادی ندارد؟ دیدیم که هر مرحله تکاملی، پایانی داشت، سرفصلی داشت یا به‌اصطلاح اجل مسمایی داشت؛ محدودیت بود. تکامل حیاتی نمی‌توانست الی‌ غیرالنهایه ادامه داشته باشد. در جایی ایستاد، دیگر به بن‌بست رسید. خروج از این دور و شکستن بن‌بست، با انسان محقق شد که دنیای جدیدی را نقش داد. تکامل در انسان به تکامل فرهنگی و اجتماعی تبدیل شد. این، نتیجه الزامی تغییرات کمی به کیفی است. جهش! و جهشی روی جهش و سرانجام جهشهای عظیم کیفی. حالا سؤال ما در این‌جا این است: با توجه به این‌که تمام مسیر به مراحل و فازهایی محدود و تقسیم شده، آیا این‌که هر فاز محدود است، می‌تواند نشان از این باشد که کل مسیر هم محدود است؟ یا به عبارت ساده‌تر، جهان مادی محدود است و نامحدود نیست؟

البته در هر مرحله، قانونمندیهای مراحل قبل هم صادقند، ولی نقش اصلی و تعیین‌کننده را قوانین جدید دارند. به‌عنوان مثال: درست است که ما زندگی حیوانی هم داریم)زندگی حیوانی نه به‌مثابه توهین، بلکه به این معنی که الآن هم یک قدر مشترک، یک مخرج مشترک با سایر حیوانات داریم(، ولی با قوانین و نظرگاههای حیوانی، دیگر نمی‌شود به استقبال مسائل انسانی رفت و انسان را از آن زاویه دید و از آن زاویه برخورد کرد. زیرا در مورد ما، قواعد و قوانین پیچیده‌تری آمده‌اند و روی ما عمل می‌کنند و از آن زاویه است که بایستی به ما نگاه شود، ً اتفاقاً حاکمیت هم با آنهاست. مکانیزمهای خورد و خوراک ما می‌تواند شبیه یا ً دقیقاً مثل حیوانات باشد، ولی کل موجودیت ما تابع آن قواعد و قوانین نیست.

View Details

مراحل کیفی عظیم جریان تکامل

می‌خواهیم ببینیم در طی این ۱۰تا ۱۵میلیارد سال که از ابر نخستین حرکت کرده‌ایم، چه مراحلی را طی کرده‌ایم. ما روند تغییرات تدریجی از کهنه به نو را دیدیم. می‌دانیم که این تغییرات، در ابتدا تدریجی است و به‌ اصطلاح کمی است؛ ولی بعد در سر فصلهای مشخص با جهش، به گونه‌یی ناگهانی و با انقالب، کیفیت نوینی خلق می‌شود. یعنی پدیده قبلی کنار گذاشته می‌شود و پدیده نو به‌جایش می‌آید)چه در تکامل معدنی، چه در تکامل آلی، چه در تکامل بیولوژیک و چه در تکامل اجتماعی که ما در بطنش هستیم(.

»جهش« چیست؟
هنگامیکه حرکت در هر پدیده تغییر ایجاد می‌کند، در پروسه، تغییرات کمی بر روی هم انباشته شده، در نقطه‌یی تبدیل به یک تغییر کیفی در پدیده می‌گردند. به این تغییر کیفی، جهش گفته می‌شود.....

View Details

مسأله ناسخ و منسوخ در قرآن مسأله بسیار مهمی است؛ ناسخ، یعنی نسخ‌کننده، و منسوخ یعنی نسخ‌ شده یا نسخ‌شونده. اصوال در فرهنگ قرآن، هر چیزی آیه یا نشانه‌یی است از خدا، یا کلمه‌یی است از خدا؛ چرا که قرآن کلیه پدیده‌ها و اشیا را، اعم از این‌که مصنوع بشر باشند یا نباشند، به خدا نسبت می‌دهد. حتی وقتی پرنده‌یی در آسمان پرواز می‌کند، ادعا می‌کند که این را خدا نگه‌داشته است۱۸و بعد نتیجه می‌گیرد که در این آیتی است، اگر فکر کنید؛ نشانه‌یی است برای ایمان‌آورندگان، برای تفکر کنندگان، برای حق‌جویان و...
منظور پدر این است که اگر هم فی‌الواقع از جهت نفس شکل و سازماندهی شبیه هستند، به‌هرحال پدیده ناسخ، نوتر و پیچیده‌تر است و یک نوع برتری خواهد داشت. در غیر این‌ صورت ـ نتیجه‌گیری می‌کند ـ هر چه باشد، نباید ناسخ و منسوخ از همه جهت، مانند هم باشند: »و گرنه نسخ بدون علت وداعی، با حکمت درست در نمی‌آید«.

View Details

ابتدا اجازه بدهید خلاصه ی از بحث جلسه گذشته را مطرح کنیم. در جلسه گذشته گفتیم که بحث ما شامل دو قسمت می‌شود:
۱ـ قسمت علمی
۲ـ قسمت فلسفی یعنی بر اساس همان شیوه و متد و منطقی که داریم، ابتدا می‌بایستی یک شناخت علمی و تصویر واقعی از جهان ارائه بدهیم. سپس، به تفسیر و تفسیر این شناخت علمی بپردازیم. ابتدا کتاب اول یا همان قسمت علمی را شروع کردیم و برای روشن‌ شدن مطلب از این‌جا آغاز کردیم که ببینیم چه نظریاتی در مورد جهان وجود داشته است. یعنی از گذشته تابه‌حال، متکامل ترین و صحیح‌ترین نظریه کدام بوده است؟ از این لحاظ، سیر اندیشه‌های بشری را درباره جهان، مورد مطالعه قراردادیم. اندیشه‌هایی که از ابتدا ذهنی بود و بعد در تکامل خودش توانست این ذهنیات را برطرف کند و به عینیات تبدیل شود. به این ترتیب، در انتها به نظر یه تکامل رسیدیم و گفتیم که صحیح‌ترین و عینی‌ترین نظریه‌یی که تابه‌حال درباره جهان ارائه شده، در واقع نظریه تکاملی است....
بنابراین ما هم در شناخت جریان تکامل، بایستی ابتدا به آن روابط، ترتیبات، نظم یا قواعدی بپردازیم که جریان تکامل از خودش بروز می‌دهد. مثالهای مربوط به آن کوهنورد یا تیرانداز، یا کسی که حین نگهبانی از یک محل، مشغول قدم‌زدن بود، را به یاد بیاوریم؛ که ابتدا بایستی ترتیبات حرکت، و رفت و آمد او را درآورد و در مرحله بعد، به تبیین آن نشست. از این پس، گرچه در شناخت جریان تکامل، هر کدام از قوانین آن را جداگانه بررسی و تشریح می‌کنیم، ولی در حقیقت آنها وجوه مختلف یک جریان واحد هستند و از تمامیت یگانه‌یی صحبت می‌کنند….

View Details

گروهی از دانشمندان هم به دور معتقد هستند. می‌گویند تکامل در کار نیست بلکه پیشرفت است و دور. مثل شب و روز که تکرار می‌شود. گروهی هم می‌گویند پیشرفت که نیست، هیچ، بلکه قهقرا هم هست، به عقب برمی‌گردد! هم‌چنان که گفتم، این اعتقاد ً مخصوصاً در مورد جامعه است، چون سایر بخشها را ً فعال پذیرفته‌اند و می‌دانند به جایی و کسی ضرری نمیرساند. سرمایه‌داری از تکامل علوم طبیعی و تکنولوژی نه تنها وحشتی ندارد، بلکه چون تولید را رشد می‌دهد، کمال مطلوبش بوده و برای آن سرمایه‌گذاری می‌کند. لکن، به تبعات و آثار پیشرفت در قلمرو علوم اجتماعی تن نمی‌دهد. چرا که از این علوم نتیجه‌گیریهای فلسفی و اجتماعی به دست میآید که به بعضی جاها بر می‌خورد. اینجاست که باید آن را یا منکر شده یا شکاند، یا ترکش داد، یا لوثش کرد....
نمونهٴ دیگر، کشیش انگلیسی »اینگ«، نه تنها بر روی تکامل اجتماعی خط قرمز می‌کشد، بلکه باور دارد که تمامی جوامع، در جادهٔ قهقرا حرکت می‌کنند. به باور کشیش اینگ، تاریخ هر چه از نردبان زمان بالاتر می‌رود، جامعه‌های انسانی، در تأمین سعادت و رستگاری انسان، ناکامتر می‌گردند. حرکتی رو به قهقرا!
ژان ژاک روسو، نویسنده و فیلسوف ِ فرانسوی سدهٴ ۱۸میلادی، در کتاب »منشاءعدم مساوات« می‌نویسد: »هر چه تمدن بالاتر می‌رود، اخلاقیات منحطتر و فاسدتر گشته، ما به عقب باز می‌گردیم«. نتیجه این‌که، تمدن و شهرنشینی، سرآغاز و منشاء عدم برابری است؛ پس انسان باید به طبیعت باز گردد.....

View Details

قبال گفته بودیم که ظهور اسالم، ظهور عقل استقرایی بود و نه مجردات ناب ذهنی. کافی است نظری بیفکنیم به تأثیری که فرهنگ اسلامی روی پیشرفت علوم و فنون در جامعه علمی دوران گذشته داشته است. می‌بینیم که خیلی جاها، چیزهایی که ارائه شده، شاید فی الواقع از اسلام نبوده، بل تقاطی مرامها و مکتبهای مختلف بوده است....
در فصلهای گذشته ضمن صحبت، از لغت تکامل زیاد استفاده کردیم، ولی ً اساساً تکامل یعنی چه؟ در حقیقت سؤال این است: چرا جریان تحولات و تغییرات دنیای مادی و جهان پیرامون، از ابر هیدروژنی اولیه تا انسان اجتماعی امروز را تکامل نامگذاری می‌کنیم؟ ضمن بررسیهای گذشته، در سایه دستآوردهای علمی، امروز ما می‌توانیم جهت اصلی راهی را که آفرینش در این مدت پیموده، یعنی آن مسیر و نظم کلی را تشخیص بدهیم....
در مورد سمفونی آفرینش هم دیدیم که به‌رغم همه زیر و بمها، به تدریج آهنگی را زمزمه می‌کرد که امروز جهت اصلی اش برای ما روشن است؛ آهنگی که تا مدتها گوش بشر یارای شنیدنش را نداشت. آهنگی که در یک نظم کلی و همهجانبه؛ متجلی است....

View Details

اجازه بدهید مسأله را از همینجا که نشستهایم شروع کنیم. همه، محیط سالن را می‌بینید و افراد را که نشستهاند، امروز در ساعت و روز و سال مشخص. اما صد سال پیش اینجا چه خبر بود، کجا بود؟ زمان ناصرالدین شاه بود، بیابان و لم یزرعی بود در حاشیه تهران کوچک آن روز. چه بسا جاده‌هایی از آن می‌گذشت، ولی به هرحال، این ترتیبی که الان اینجا نشستهایم نبود. اگر صد سال را به هزار یا هزارها سال تبدیل کنیم، شکی نیست که در آن زمان ً اصلا در اینجا خبری از تهران نیست، چه بسا آبادیهای خیلی کوچکی، دور یا نزدیک وجود داشته است…..
در سال۱۹۳۰،پساز این‌کهاِدوینهابل،دانشمندآمریکایی، ثابت کرد کهکشانها ۲۷با سرعتی برابر با دهها هزار کیلومتر بر ثانیه، از یکدیگر دور می‌شوند، مهر تاییدی بر گسترش گیتی نهاده شد. اگر تصویر پیدایی و گسترش جهان را رو به گذشته بازسازی کنیم، می‌بینیم که هر چه به گذشته می‌رویم کهکشانها به یکدیگر نزدیکتر شده و جهان متراکمتر، داغتر و نورانی تر می‌گردد. سرانجام به لحظه ای میرسیم کهدما و تراکم بسیار بسیار زیاد شده، قانونمندیها حدمیشکنند، و این لحظه انفجار نخستین است....
هنگامیکه داستان شگفت هستی را، نزدیک به ۵میلیارد سال به گذشته برگردانیم، در گوشهای، کهکشانی در حال گردش بود؛ کهکشان راه شیری. در نقطه‌ای از این کهکشان، غبارهایی حاوی اتمهای مختلف، در فضای بین ستارگان سرگردان بودند. این عناصر، پس از سرد شدن در هم آمیختند.....

View Details

مختصری از سیر اندیشه انسان درباره جهان در طول هزاران سال، بشر همیشه کنجکاوانه جهان پیرامون خود را نگاه می‌کرده است. درخت، کوه، حیوان، دشت، دریا، آب، آتش، خورشید و خلاصه همه پدیده‌ها و رخدادها، برایش سؤال انگیز بوده است. مظاهر بی‌نهایت متنوع هستی، مورد سؤال واقع می‌شدند که چه هستند؟ و چه رابطه یی با هم دارند؟ مظاهری که در لوح ضمیر بشر، به‌طور مجزا و جداگانه، نقش می‌بست؛ بدون این‌که رابطه آنها با هم روشن شده باشد. در دورانهای باستان به دلیل عدم کفایت رشد ذهنی و علمی، طبیعی بود که انسان از درک رابطه بین این مظاهر عاجز باشد و آنها را جداجدا ببیند. چرا که شناخت یک شیئ یا پدیده، در نهایت یعنی شناخت روابط آن با دیگر پدیده‌ها یا روابطی که از خودش بروز می‌دهد....

View Details

در جلسه گذشته، به‌دنبال سؤالاتی که درباره انسان، جامعه و هستی مطرح کردیم، به ضرورت شناخت و تبیین جهان رسیدیم. بعد از توضیحاتی درباره معنای تبیین، لزوم بکار بردن یک روش درست و احتراز از روشهای انحرافی و ً غلط بحث شد. سپس با تشخیص روشهای صرفاً عقلانی و تجربی، قرار شد مختصری در مورد روش برخورد قرآن صحبت کنیم. دیدیم که قرآن در قدم اول، از همین واقعیات عینی و ملموس، با مدد حواس و از طریق تجربه، شروع می‌کند، که این یک کار »علمی« است؛ در قدم بعد به مدد منطق و از طریق تعقل و تدبر، به جمعبندی و تبیین می‌پردازد، که این یک کار »فلسفی« است. یعنی....

View Details

مسعود رجوی: بطلان روشهای عقلانی وحسی محض
هشتمین قسمت از سلسله آموزشهای تبیبن جهان را، که سال 58 در دانشگاه صنعتي شريف، توسط مسعود رجوي، در جمع کثیری از دانشجویان و دانش آموزان و جوانان آموزش داده شد.
برنامه تبيين جهان، ديدگاه مجاهدين خلق نسبت به هستي، انسان و تاريخ را بازتاب مي دهد.
در قسمت هفتم، به طیف روش های انحرافی ازجمله پوزیتویسم، حس گرایی یا تجربه گرایی محض اشاره کردند. که عده ای عقل را مطلق می کردند.
عکسش هم بودند کسانی که، برخلاف آنها، محلی برای عقل و استدلال، وسرانجام تبیین و فلسفه قائل نبودند.
یعنی هرچه را که ببینیم، آن را قبول دارند.
موضوع قسمت هشتم تبیین ‌جهان، ادامه بحث بطلان روشهای عقلانی و حسی محض ، اشاره‌ای به روش قرآن، در رابطه با شناخت و تبیین جهان میباشد.

View Details

حس گرايي يا تجربه گرايي محض (مسعود رجوی در این باره میگوید):
آيا ما به حواس و مشهودات و تجربه كردن و تماس عيني محتاج نيستيم؟ چرا،
شكي نيست.
آيا بدون تجربه، بدون برخورد با واقعيات عيني، نتيجه گيريها، تفسيرها،
تجزيه و تحليلها، و تبيينهاي ما ارزشي خواهد داشت؟ نه
ولي، آیا مسأله اين است.
اتكاي به تجربه و حس به تنهايي كافي است؟
اگر اينطور باشد و همه چيز را بخواهيم.
در تجربه و حس ببينيم يا بشنويم.
قطعاً فراتر از مرزهاي بينايي و شنواييمان،
هيچوقت نخواهيم فهميد.
چون به نظر كسي كه داراي اين طرز تفكر و اين طرز
برخورد است يك چيز، وقتي واقعيت دارد و درست است كه به وسيله بينايي يا لامسه
يا شنوايي حس شود، ولاغير.
بقول آن پزشك فرانسوي تا وقتي
خدا را زير تيغ جراحي نبينيم، قبول نخواهيم كرد .
.... در ديدگاه پوزيتيويسم يا اثباتيگري، نميتوان گفت كه كوه يخ، تنها آن
قسمت ديده شدني آن نيست.
نميتوان گفت كه آنچه ديده ميشود، بخش كوچكي از يك كوه يخ است....
... بنابراين از نظر اين حسگرايان و تجربه گرايان محض، اصلاً صحبت تبيين و
تفسير بيفايده است.
... در همينجا بايد نگاهي هم به نظام فلسفي پراگماتيستي، يعني نظام مصلحتگرايانه بكنيم.
يعني اينكه مصلحت چه اقتضا میکند…..

View Details

فصل سوم: طيف روشهاي انحرافي
آيا تعقّل، جمعبندي و بهكارانداختن قدرت فكر و استدلال، چيز زيانبار و بدي
است؟ نه! مگر ما به آن احتياج نداريم؟
وقتي ما صحبت از عقليگري يا عقلانيگري محض ميكنيم يعني بهاندادن يا كم بهادادن به نقش عينيات، محسوسات، تجربه، عمل.
خلاصه «عين » و چيز خارج از ذهن. يعني نقش عقل و منطق را مطلق كردن،
كه گويا نيازي به تجربه و علم و عينيت و واقعيتها نداريم.
افلاطون، دومين فيلسوف كلاسيك يونان و شاگرد سقراط بود.
سقراط جام شوكران را سر كشيد و درگذشت.
افلاطون، شاهد مرگ استاد بود.
افلاطون مدرسه اي بنيان گذاشت. و به ياد پهلوان افسانه اي يونان،
آكادموس، نام مدرسه را «آكادميا » گذاشت.
نام «آكادمي » از همان زمان تا به امروز باقي مانده است.
در اين مدرسه بود كه افلاطون، به اين باور رسيد كه:
جهان ما، جهان سايه هاست.
.... استدلال ديگري در يونان باستان بود كه مطابق آن، خدا را اثبات كرده و
ميگفتند: «هر جنبنده يي، جنباننده يي دارد.
خيلي خوب، هر چيزي كه ميجنبد،
يكي آن را ميجنباند…..

View Details

دوم: تفاوت تشريح و تبيين، يا علم و فلسفه
پاسخهايي كه از اصول اسلام به مسائل ايدئولوژيك داديم و به صورت ۱، ۲
و ۳ فرموله كرديم.
پاسخهاي فلسفي هستند و نه علمي..
يعني اصلاً در حيطه
فلسفه هستند و نه علم.
همينقدر بايد متذكر شويم،
كه در درجه اول دنبال فلسفه قيامت يا وحي يا… هستيم، نه مكانيزم و چگونگي
وقوع و تشريح آنها.
ذهن را نبايد روي مسائلي
از اين قبيل متمركز كرد كه مثلاً در قيامت، مرده ها چگونه زنده ميشوند؟
فعلاً
اين مسأله ما نيست و در پيشرفت بحثمان هم، خواهيم ديد كه مسأله مقدم، اين
نيست.
بنابراين، ميخواهيم جاده و مسير حركتمان را صاف كنيم كه دچار
كانالهاي انحرافي نشویم. . و ذهن اينطرف و آنطرف نرود. پس در درجه
اول، حلال مشكل ما، تبيين و فلسفه اين مسائل است.
اين مفاهيم را ارسطو بصورت دو عبارت «علت فعلي يا علت فاعلي » نام
ميبرد و ميگفت: مثلاً نجار با تيشه و رنده اين ميز را ساخته، ولي تيشه و رنده
علت فعلي هستند، علت كاري كه شده است؛ علت فاعلي نجار و دست او است
.... ابتدا بايد
ببينيم كه فلسفه خدا يا وحي يا قيامت و امثالهم چه هستند؛ اين مقدم است.
اين مطلب كه دنيايي ديگر هست كه محصول عمل انسان در آن، به خودش
بازميگردد آنهم به ترتيبي كه قرآن ميگويد. و بطور درونجوش، انسان به
حاصل اعمالش خواهد رسيد، يعني مسئوليت انسان، مسئوليتي است ذاتي، در ذات
خودش و در درون جهان و هستي ريشه دارد. والا اگر غير از اين بود، مسئوليت
ذاتي نبود.

View Details

ابتدا اجازه بدهيد بحث جلسه قبل را به اختصار يادآوري كنيم.
در جلسه گذشته، اهميت و لزوم ايدئولوژي، معني و تعريف آن را بحث كرديم.
و گفتيم كه ، بدون يك ايدئولوژي انقلابي، نميتوان نهضتي انقلابي داشت.
بدون يك ايدئولوژي انقلابي، نميتوان سازماني انقلابي داشت.
و بدون يك ايدئولوژي انقلابي نميتوان فردي انقلابي ساخت.
چرا كه ايدئولوژي به منزله چراغ راهنما و راهگشاي عملمان است.
بايستي تأكيد كنيم كه ، يكي از بارزترين وجوه و سيماي مميزه حيات انسان،
خصيصه و كاراكتر ايدئولوژيك آن است.
.يعني انسان تنها موجودي است كه ايدئولوژيك زندگي ميكند، يعني ميتواند بكند.
اينجاست كه معناي عبارت نغز و پرمعنايي را كه به امام حسين)ع( نسبت
ميدهند، را درك ميكنيم .كه برحسب آن، زندگي، عقيده و جهاد در راه آن عقيده،
در همين رابطه بود كه در جلسه گذشته گفتيم، هر كس بايد خودش براساس
موازين اسلامي ، مجتهد باشد. يعني قانع شده و آگاهانه انتخاب كرده باشد.
مثلاً بداند كه خدا هست! چرا خدا هست؟
به هرحال واقعاً بايد عقيده مند باشد.
بنابراين، مسأله مهم اين است كه چگونه ميتوان، ايدئولوژي و مكتب معتبر
و درستي پيدا كرد.
و به آن دل بست و نسبت به آن قانع شد.
به نحوي كه بتوانيم بگوييم، كاملاً آگاهانه و به دور از آثار خودبخودي يا تمايلات خودبخودي محيط،كشور، تربيت، طبقه و گروهمان؛ ايدئولوژيمان را انتخاب كرده ايم.
... سپس پاسخهاي اسلام، به سه مسأله اساسي ايدئولوژي را مرور كرديم.
اين پاسخها را كه از اصول دين، يعني توحيد، نبوت و معاد گرفتيم، به ترتيب عبارت بودند از:
•اين جهان و اين هستي، پوچ، بيهوده و بيحساب و كتاب نيست.
بلكه هدف، مقصد و منظوري در كار است.
•انسان موجودي مطلقاً مجبور نيست؛ يعني انسان، مسئول، داراي اراده آزاد و اختيار نسبي است.
•حركت خودبخودي در جامعه و تاريخ مردود، و تكامل اجتماعي و تاريخي در سمت معين خود، نيازمند رهبري و دخالت دادن شرط آگاهانه و ارادي است.

View Details

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران ، در نیمه سال ۱۳۵۸ کلاسهایی را تحت عنوان تبیین جهان در دانشگاه صنعتی شریف آغاز نمود.
مسعود رجوی در این سلسله آموزشها داستان پیدایش و تحول هستی و سایر تبیینهای فلسفی را به زبانی ساده و با استفاده از مهم‌ترین کتابهای تخصصی در همان زمینه بیان کرده.

View Details

ایدئولوژی پاسخگویی به ۳ موضوع: وجود، انسان و تاریخ
برنامه تبيين جهان، ديدگاه سازمان مجاهدين خلق نسبت به هستي ، انسان وتاريخ را بازتاب مي دهد.
یاداوری میشود که از آذر ماه 1358 تا بهمن همان سال روزهاي جمعه هر هفته در دانشگاه صنعتي شريف توسط مسعود رجوي در جمع کثیری از دانشجویان و دانش آموزان و جوانان آموزش داده ميشد.
اصوال شناخت چيست؟ چطور حاصل ميشود؟
درست و غلط بودنش با چه معيارهايي ارزيابي ميشود.
شناسايي درست چه متد و چه منطقي دارد؟
بحث ما از اينجا شروع شد كه ايدئولوژي چيست؟
ايدئولوژي در مورد همين مسائلي كه تابه حال صحبت كرديم، بحث ميكند.
به بيان روشنتر، از عقايد و نظريات فلسفي، سياسي، اخلاقی، حقوقي، ايدئولوژي، نظامي هنري و... است.
كه جميع عملكردها و مناسبات و روابط انساني را دربرميگيرد.
و آنها را تبيين و تنظيم ميكند.
يعني همه كارهايي كه انجام ميدهيم، حتي اگر خودمان ندانيم، برحسب يك ايدئولوژي و ادراكي كه از جهان ـ ولو ناخودآگاه ـ جامعه يا تربيت مان، وراثت يا طبقه مان به ما داده شده، تنظيم شده است.
پس ايدئولوژي، راهنماي عمل ماست.
بايد تأكيد كنيم كه: بدون يك ايدئولوژي انقلابی نميتوان نهضتي انقلابی داشت. بدون يك ايدئولوژي انقلابي نميتوان سازماني انقلابي داشت.
و بدون يك ايدئولوژي انقلابي نميتوان فردي انقلابي ساخت.
مگر اينكه بخواهيم خودمان را به چند قدم يا چند اقدام غيرمستمر راضي كرده و پيگيريش برايمان مهم نباشد.
اگر بحثهاي ايدئولوژيك مسير درست را طي كند، و مسير درست از مسير انحرافي تشخيص داده شود، چه اهميتي براي پيروزي انقلاب ما دارد.
شهيد بنيانگذار ما »محمد حنيف« چه خوب گفته بود كه »كار ايدئولوژيك چسب اصلي تشكيلات است«.
چرا كه همه حركتها را به هم ربط ميدهد و در سراسرشان جاري است.
. پس ملاحظه ميكنيم كه هر ايدئولوژي سه مسأله يا موضوع اساسي دارد:
۱ـ وجود ۲ـ انسان ۳ـ تاريخ.
بنابراين، اگر يك ايدئولوژي كامل باشد، بايستي به اين سه مسأله جواب بدهد.
كردارهاي انسان چيست؟ آيا انسان مجبور است يا مختار؟
اگر مجبور باشد، پس چرا يكي جبراً در مقابل شكنجه و شلاق و شهادت مقاومت و گردنفرازي ميكند و ميايستد.
و ديگري جبراً تن به هرگونه ذلت و پستي ميدهد.

View Details

مسعود رجوی در نیمه سال ۱۳۵۸ کلاسهایی را تحت عنوان تبیین جهان در دانشگاه صنعتی شریف آغاز نمود.
در این کلاسها که به آموزش فلسفه و ایدئولوژی مجاهدین می‌پرداخت. بیش از ۱۰هزار نفر شرکت می‌کردند. سپس فیلم‌ها و فایل صوتی آن و همچنین بیش از یکصدهزار نسخه چاپی از متون هر جلسه در سراسر کشور توزیع می‌شد.
هم‌اکنون کتابی در ۱۶جلد به‌عنوان «تبیین جهان» وجود دارد که نتیجه ۱۶جلسه از کلاس‌های مسعود رجوی است.
این کتاب که حاصل آموزش و سخنرانی مسعود رجوی در دانشگاه صنعتی شریف از ۲۳آذر تا بهمن ۵۸ است. دیدگاه مجاهدین نسبت به هستی، انسان و تاریخ را بازتاب می‌دهد.
مسعود رجوی در این سلسله آموزشها داستان پیدایش و تحول هستی و سایر تبیینهای فلسفی را به زبانی ساده و با استفاده از مهم‌ترین کتابهای تخصصی در همان زمینه بیان کرده. و در همین بستر به جمعبندی و معرفی مهمترین قواعد تکامل پرداخته است.
مسعود رجوی در هر مرحله ضمن طرح تعاریف پایه‌یی لازم در هر بحث، به دیدگاه قرآن و برخی از اندیشمندان مسلمان اشاره کرده، سپس به بررسی و نقد مکاتب فکری مختلف در باب "هستی یا عالم وجود" پرداخته است.
در این مسیر مسعود رجوی مخاطبش را در سفری دور و دراز از ابتدای خلقت تا زمان حاضر همراهی کرده. و گام به گام او را با قوانین هستی و رمز و راز تکامل آشنا می‌کند.
اسکلت اصلی آن در سالهای میانی دهه ۴۰ توسط بنیانگذاران سازمان و مسعود رجوی در حد یک جزو ه یا مقاله چند صفحه‌ای تنظیم شد.
در سال ۱۳۵۳ به‌صورت یک کتاب کامل در آمد. البته همین نسخه نیز توسط ساواک و اپورتونیستها از بین رفت. و مجدداً در سال ۱۳۵۸ توسط مسعود رجوی بازنویسی و تکمیل گردید.