دستامو رقص طور نشون میدم میگم نانای نای
میگه رقص چه وقته؟
عروسیه ؟
میگم خارج همش عروسیه
اینجا همش عزاس..
میگم عروسی تو بشه عای من برقصم..
...
..
.
من اصلابلد نبودم خواستن چی چی هست
زمان میان من و او جدایی افکنده است
من ایستاده ام اینجا و او در آینده است
ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است
به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشته عاشق که عاشقی زنده است
..
گفتم خسته شدم..
خستگی یعنی بی پولی و بی پولیم بیزاری میاره..
گفت : بی پول جون بیزار شدی ازم..
گفتم نه بابا دیوونه..از خودم..از تو چطوری بیزار بشم وقتی صدات عین بستنی قیفی دستگاهیه؟
گفت : یعنی چی که عین بستنیه صدام..
گفتم یعنی بسیار خواستنی در تمام فصول..
دستت را به من بده ای تصویر شادمانه همه امیدها..
فردا از آن ماست..چرا که نباشد؟
این شایستگی را روح ما به ما میدهد..
روح ما و معرفت ما ...
من با یاری تو همه سپیده دم ها را فتح خواهم کرد زیرا که به عشق ایمان دارم..
به تو فکر میکنم و وجود دوگانه خود را احساس میکنم..
تورا دوست میدارم و پیروز میشوم..
تورا در بر میگیرم و این پیوندی است که میوه اش پیروزی است..
پیروزی به زندگی و بدی..
......................
موزیک متن از آیدا شاه قاسمی هست
سامی رو به من گفت:این شاپور ما تو ماشین ام وی ام ایکس سی و سه ،تو کل کشور نفر اوله...
ماشین چینی گندیه اما شاپورروزی ده تا میخره و میفروشه..نه شاپور؟
شاپور گفت:اگه زیگیل نباشن..
سامی گفت:همه شاپور ایکس سی و سه رو میشناسن..
اگه یه وقت ماشین خاستی آقا شاپور ما هست..
شاپور دستاشو گذاشت دو طرف سرشو ......
بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل قرصِ خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت
شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوهِ ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت
جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در رهِ باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
« دو زُلفونِت بُوِد تار رُبابم
چه مي خواهي از اين حال خرابُم »
« تو كه با مو سرِ ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابُم »
درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد
صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پِیِ دستي نوازش بخش مي گشت
« تو كه نوشُم نِئي نيشُم چرايي
تو كه يارُم نِئي پيشُم چرايي »
« تو كه مرهم نِئي زخمِ دلُم را
نمك پاش دل ريشُم چرايي »
خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت
ز ديگر سوي كارون زورقي خُرد
سبك بر موجِ لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند
نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
« چه خوش بي، مهربوني از دو سر بي »
جوان ناليد زير لب به افسوس:
« كه يك سر مهربوني، درد سر بي »
زیرزمین شده بود شبیه کلوبای شبانه...دود همه جارو پر کرده بود.کریم جوجو و دو نفر دیگه داشتن اون وسط می رقصیدن...
میبینی.. دستم به نوشتن درباره تو نمی رود.. دیوانه ایی که دوستت داشت از من رفته.. یک خالی بزرگ درونم ساخته ایی .. با اینه همه خورشید شبهای سرد قدیمی .. هر جا هستی هر جا نشستی .....
چهار ماه بعد آشنایی با پرستو درست در بیست و هفتمین سالگرد شکستن محاصره آبادان :من و او داشتیم حوالی میدان ونک در کافه پیکولو درباره مسائل مهم زندگیمان حرف می زدیم....
کریم جوجو ذره ایی به این چیزها اعتقاد نداشت.. اون فقط به پول اعتقاد داشت.. میگفت اگه پول باشه پرستومرستوها همشون میان سمتت...
مستقیم رفتم بانک امیرآباد.. به محض اینکه شماره گرفتم و نشستم روی صندلی پرستور رو دیدم.. قرار بود اون کارمند بانکی باشه که کارم رو انجام بده ولی کسی بود که به جرات می تونم بگم قابلیت این رو داشت که عاشقش بشم و ....
بعد به کلاسای خصوصی روز بعد فکر میکردم.. به بانک پاسارگاد.. به کتابفروشی.. به موسی نقره ..
اما برای من کارها انگار مراحل بازی های کامپیوتری هستن که باید ازشون عبور کنم و برم مرحله بعد...
صبح زود با خش خش سمجی از خواب بیدار شدم.. وقتی جاخوابم عوض میشه بدخواب میشم وقتی بد خواب میشم ....
من بهمن ماه ۱۳۸۶ در رشته فیزیک از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم اما تصمصم نداشتم برگردم اهواز ...
حالا که به گذشته نگاه می کنم باید بگموضعیت من و کریم جوجو در پائیز ۱۳۸۷ کم وبیش شبیه دو مهره سربازی بود که ......... :)