DORJ: Recent Episodes

Dorj

View Details

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

View Details

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حـالی خوش دار اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ما

بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جوييد مرا

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خـاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

بر لوح نشان بودنی ها بوده است

پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است

در روز ازل هر آن چه بايست بداد

غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

بیدادگری پیشه ديرينه تست

وی خاک اگر سينه تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه تست

چون چرخ بکام يک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت

چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت

چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

اجزای پياله ای که در هم پيوست

بشکستن آن روا نمی دارد مست

چندين سر و ساق نازنين و کف دست

از مهر که پيوست و به کين که شکست

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت

زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت

هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت

می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت

خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی

اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت

از منزل کفر تا به دين يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

اين کهنه رباط را که عالم نام است

آرامگه ابلق صبح و شام است

بزمی است که وامانده صد جمشید است

گوريست که خوابگاه صد بهرام است

آن قصر که بهرام درو جام گرفت

آهو بچه کرد و رو به آرام رفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

ديدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

امروز که نوبت جوانی من است

می نوشم از آن که کامرانی من است

عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است

تلخ است از آن که زندگانی من است

بسیار بگشتيم به گرد در و دشت

اندر همه آفاق بگشتيم بگشت

کس را نشنيديم که آمد زين راه

راهی که برفت ، راهرو باز نگشت

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است

دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است

و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است

سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست

پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟

تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟

رو بر سر لوح بين که استاد قضا

اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت

دوری که در آمدن و رفتن ماست

او را نه نهایت نه بدایت پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

تا چند زنم به روی دریا ها خشت

بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

نيکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی شاید زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست

گویند بهشت عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل برادر از دور خوش است

چون آمدنم به من نبد روز نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست درست

بر خیز و میان ببند ای ساقی چست

کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو

پيرانه سرم بهار دل تازه شده است

از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است

مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

گويی ز لب فرشته خويي رسته است

پا بر سر هر سبزه به خــواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشـت همچون کف دست

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند ســر زلف نــگاری بــوده است

ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

دارنده چو ترکيب طبايع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود

ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت

کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

دل سر حیات اگر کماهی دانست

در مرگ هم اسرار الهی دانست

امروز که با خودی ندانستی هیچ

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت

پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح

آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت

بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است

بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است

هر چند در احــوال جــهان می نگرم

حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

امروز ترا دسترس فردا نيست

و انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست

می در کف من نه که دلم در تابست

وین عمر گریز پای چون سیمابست

دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست

هُش دار که بیداری دولت خواب است

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اينست

با باده نشین که ملک محمود این است

وز چنگ شنو که لحن داود این است

از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن

حالی خوش باش زانکه مقصود این است

View Details

دردمــنــدان غــم عــشــق دوا مــی خــواهـنــد بــامـیـد آمــده انـد از تــوتــرا مـی خــواهـنـد روز وصــل تــو کـه عـیـدســت ومـنـش قـربــانـم هرسحر چون شب قدرش بدعا می خواهند انـدرین مـمـلـکـت ای دوسـت تـوآن سـلـطـانـی کـه ملـوک ازدر تـو نان چـو گـدا می خـواهند بــلـکــه تــا بــرســر کــوی تــو گــدایـی کــردیـم پـادشـاهان همـه نان از در مـا مـی خـواهند زآن جــمـاعـت کـه زتــو طـالـب حــورنـد وقـصـور در شگفتـم که زتـو جـز تـو چـرا می خـواهند زحـمـتــی دیـده هـمـه بــرطـمـع راحــت نـفـس طـاعـتـی کـرده وفـردوس جـزا مـی خـواهند عــمـل صــالــح خــود را شــب وروز از حــضــرت چـون متـاعی که فروشـند بـها می خـواهند عـاشـقـان خـاک سـر کـوی تـو ایـن هـمـت بـین کـه ولـایـت زکـجـا تــا بــکـجـا مـی خـواهـنـد عاشقان مرغ و هوا عشق وجهان هست قفس بــا قـفـس انـس نـدارنـد هـوا مـی خـواهـنـد تــو بـــدســت کــرم خــویــش جــدا کــن ازمــن طبـع ونفسی که مرا از تـو جـدا می خواهند عـالـمـی شــادی دنـیـا وگـروهـی غـم عـشــق عـاقـلـان نعـمـت وعـشـاق بـلـا می خـواهند سـیف فـرغـانـی هر کـس کـه تـو بـینـی چـیزی ازخـدا خـواهـد واین قـوم خـدا مـی خـواهنـد در عـــزیــزان ره عـــشـــق بـــخـــواری مــنــگــر بـنـگـر این قـوم کـیانـنـد و کـرا مـی خـواهنـد

View Details

عمر به خشنودی دلها گذار تا ز تو خشنود شود کردگار سایه­ی خورشیدسواران طلب رنج خود و راحت یاران طلب

دردستانی کن و درماندهی تات رسانند به فرماندهی

گرم شو از مهر و زکین سرد باش چون مه وخورشید جوانمرد باش

هر که به نیکی عمل آغاز کرد نیکی او روی بدو باز کرد

گنبد گردنده ی روزی قیاس هست به نیکی و بدی حق شناس

View Details

بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو: رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده ای زنده معشوقست و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پروای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

View Details

لیلی و مجنون نام مجموعه شعری از نظامی گنجوی شاعر پرآوازه ایرانی است. این مجموعه سومین مثنوی از مجموعه مثنوی‌هایی است که به خمسه نظامی معروف هستند. بیشتر محققان اعتقاد دارند که بن‌مایه‌های پراکنده این داستان برگرفته از اشعار و افسانه‌های فولکلور در زبان عربی است که توسط نظامی ایرانی‌سازی شده است. کراچکوفسکی برای شخصیت مجنون، هویت واقعی قائل است و او را یکی از اهالی عربستان در اواخر سده اول هجری می‌داند. ولی طه حسین تردید جدی به واقعی بودن شخصیت مجنون وارد می‌کند. یان ریپکا افسانه لیلی و مجنون را به تمدن بابل باستان منسوب می‌داند.اگرچه نام لیلی و مجنون پیش از نظامی گنجوی نیز در اشعار و ادبیات فارسی به چشم می‌خورد، ولی نظامی برای نخستین بار، آن را به شکل منظومه‌ای واحد به زبان فارسی در ۴۷۰۰ بیت به درخواست پادشاه شروان به نظم کشید. نظامی خود از بابت این سفارش ناراضی و بی‌میل بوده‌است و کار را در چهار ماه به پایان برده‌است.وزن این مثنوی جدید بوده و پس از نظامی شعرای زیادی در این وزن داستان‌های عاشقانه سروده‌اند